دسته‌ها
ادبیات معرفی و بررسی کتاب

بررسی کتاب با شما نبودم(بهمن فرسی)

محتوای این کتاب شامل مجموعه‌ای از یادداشت‌ها و قلم‌اندازهای پراکنده‌ای است که بهمن فرسی در طول سال‌ها نوشته و در قالب کتابی به اسم «با شما نبودم» گرد آورده و در سال 79 انتشار داده است.

نثر و زبان فرسی با نثر دیگر قلم‌زنان ‌زبان فارسی تفاوت دارد، به سبک و شیوۀ خاص خود می‌نویسد و متن نوشته‌اش انبوهی واژگان و اصطلاحات تازه و خوش‌تراش و دلپسند را داراست. این کلمات نونوار برای خوانندۀ ناآشنا با فرسی و همچنین نهایت ایجاز و اختصار در متن موجب آهسته‌خوانی و گرفتن سرعت مطالعۀ خواننده می‌شود.

فرسی، معضلات و ناآگاهی‌های اجتماع آلوده به سیاست را از بطن زدوبند و برخوردهای روزانه‌اش با اطرافیان و جامعه برمی‌دارد و می‌نویسد. وی با لحنی طنز و دخیل کردن منظور و منظرهای خود، این نوشته‌ها را حاوی پیامی تلخ می‌سازد.

مرزبندی‌های بی‌مورد و خط کشیدن‌های جوامع و افراد مختلف دورد خود، اختراعات جدید و اعتیاد جوانان و خانواده‌ها به آن، نویسندگی و نویسندگان بی‌مایه، رفتار و رابطۀ نادرست دوست و آشنایان با هم، عقاید کهنه و اسقاطی مانده در ذهن و زبان مردم و …. از جمله مواردی هستند که فرسی دربارۀ آن‌ها کوتاه و مختصر می‌نویسد.

دسته‌ها
ادبیات رمان معرفی و بررسی کتاب

بررسی رمان هرتزوگ «سال‌بلو»

سال‌بلو، رمان هرتزوگ را در سال64 میلادی می‌آفریند. سال 79 شمسی در تهران با برگردان فرشته داوران و توسط نشر پیکان روانۀ بازار می‌شود.

در این رمان خانوادۀ یهودی هرتزوگ به دلیل فقر و نداری و گرفتاری پدر پس از انقلاب کبیر روسیه  به کانادا مهاجرت می‌کنند. در همان نوجوانی مادرش را از دست می‌دهد و پدرش با شکست‌های شغلی فراوانی مواجهه می‌شود.

هرتزوگ استاد و مدرس فلسفۀ هنر در دهۀ پنجم زندگی‌اش است و دچار نوعی آشفتگی فکر و اندیشه است. مدام از درون با خود می‌اندیشد و در حال جدل و تحلیل است. هرتزوگ به زنده و مرده به رئیس جمهور، فلاسفه، دوستان و آدم‌های معمولی و غریبه و به همه ‌و همه نامه می‌نویسد و این نامه‌‌ها هیچوقت ارسال نمی‌شوند.

زندگی  هرتزوگ بی‌شباهت با خود سال بلو نیست زیرا که در هنگام نوشتن این رمان، سال بلو هم در آستانۀ پنجاه سالگی است و تجربۀ دوبار ازدواج ناکام را داشته و از خانواده‌ای یهودی است که از روسیه به کانادا مهاجرت کرده‌اند.

هرتزوگ دو بار ازدواج کرده و هر دوبار ختم به طلاق شده است. حاصل هر ازدواج  فرزندی بوده که اکنون فاصله از فرزندان هر دم بیشتر از پیش پریشانیِ ذهنی و اندیشۀ او را نیش می‌زند. همسردوم و رفیق صمیمی‌اش به او خیانت کرده‌ و خانه و دارایی و سرپرستی فرزندش را از وی ربوده‌اند.

یهودی ستیزی به واسطۀ مسیحیت و قانون و مردم، و ظلم و ستم تحمیل شده به یهودی‌ها از محورهای اصلی این رمان است. شخصیت‌های متفکر و متخصص و معمولی زیادی در رمان هستند که همگی یهودی و هرکدام به شیوه‌ای به فلاکت دچار آمده‌اند.

پدر و مادر مسیحی همسر اولش و مسیحی شدن همسر دومش به واسطۀ کشیشی مسیحی، باعث و بانی طلاق‌های هرتزوگ هستند. حتی برای پس گرفتن فرزندش باید وکیلی مسیحی بگیرد تا بتواند دست شکایت کند و سرپوشی روی قوانین بگذارد.

سال‌بلو بحث‌های فلسفی و روانشناسی زیادی از مارکس و هگل و فروید و نیچه و…  و همچنین گفتگوها و اشاراتی در باب نظام صنعتی و سرمایه‌داری و زندگی انسان در ظرف ذهن هرتزوگ کاشته و پرورش داده است. در نهایت سال‌بلو به جای گذاشتن دوربین به دریچۀ انحطاط و قهقرا، زندگی آدمی را از منظر خوش‌بینی و امیدواری دید می‌زند.

دسته‌ها
ادبیات رمان معرفی و بررسی کتاب

نقد و بررسی رمان «همسایه‌ها»

رمان «همسایه‌ها» از احمدمحمود در سال 1345 نوشته شده و یکی از مهمترین‌های ادبیات فارسی معاصر است که به دلیل دستگاه سانسور حکومتی تا سال 1353 اجازۀ انتشار نمی‌یابد. پس از چاپ اول در 53 ممنوع و در بحبوحۀ انقلاب 57 یک بار دیگر زیر چاپ می‌رود. برای بار آخر پس از انقلاب و قبل از تشکیل سازمان وزارت ارشاد جمهوری اسلامی در تیراژی وسیع مابین 50 تا 250 هزار جلد بیرون داده می‌شود که البته بخشی از این تعداد به صورت مجوز یافته و بخشی به صورت زیرزمینی نشر می‌یابد.

 

حوادث و رخدادهای این رمان در یکی از شهرهای جنوبی ایران و در یک دهۀ پیش از کودتای 28 مرداد و یا به عبارتی دیگر بین سال‌های 1320 تا 1330 رخ می‌دهد. ماجرای رمان همراه با ناآرامی‎های اجتماعی و سیاسی ناشی از ملی شدن صنعت نفت و اعتصاب کارگران و بعضی دیگر از اصناف و برنامۀ انگلیسی‌ها برای نفت و سرانجام ترور نخست‌وزیر و تصویب قانون ملی شدن صنعت نفت کشور پیش می‌رود.

 

قصۀ همسایه‌ها ماجرای خالد نوجوانی ساکن محله‌ای پایین شهر است. خالد درهمان مقطع ابتدایی ترک تحصیل می‌کند و به خاطر شکستن شیشه‌ای پایش به کلانتری باز می‌شود، در آنجا با فردی به اسم پندار که یکی از اعضای گروه‌های سیاسی است آشنا می‌شود و حامل پیامی برای او می‌شود که عاقبت پای خالد نیز به این گروه باز می‌شود. کار این گروه سیاسی روشن گردی و آگاه‌سازی و اطلاع‌رسانی خبری به مردم و سازماندهی اعتصابات و هماهنگی آن است. خالد به دنبال فعالیت‌هایش در این گروه، گیر می‌افتد و زیر شکنجه می‌رود و به زندان انداخته می‌شود که در زندان نیز اعتصاباتی به خاطر وضع بد آب و غذا به راه می‌اندازد و بعد از زندان به سربازی منتقل می‌شود.

 

نویسنده در خلال پیش‌روی قهرمان، پرده از دل مشکلات و آشفتگی‌ها و معضلات اجتماعی بر می‌کشد. فقر مطلق، مردان را برای کارگری و له نشدن خود و خانواده زیر فشار گرسنگی راهی کشورهای عربی کرده است، زنان را در خانه به وصله‌پینه کردن هر روزۀ لباس و کلفتی دیگران واداشته و در یک نگاه اجمالی تنگدستی و فرودستی برای مردم آستین بالا زده است.

 

از دیگر مشکلات خرافه پرستیِ‌ مفرطی است که همچون اکسیژن تا نفوذناپذیرترین مویرگ‌های مغز جامعه خود را پیش کشانده که دستاورد آخوندهای شکم‌ برآمده است. تا آنجا که پدر خالد ماه‌ها در خانه برای کسب روزی به دعا و طلسمِ تجویزی متکی شده می‌شود. وظیفۀ آخوندهای هم‌کاسۀ شاه وارونه جلوه دادن فقر و فلاکت ناشی از نالایقی و فساد درباری به مشیت و قدر الهی است.

 

مرد سالاری و ضرب‌وشتم زنان با چوب و تسمه و کمربند و احترام‌های قبیله‌ای و غبارگرفته و من‌درآوردی که زنان نسبت به مردان باید بجا آورند و از سویی دیگری فساد اخلاقی زنان و هرزگی آنان در غیبت و دوری مردها از فضای خانه مورد دیگری از نابسامانی‌هایی است که نویسنده در این کتاب پررنگ کرده است.

 

نمایش بی قانونی و حق مردم خوردن و سانسور شدید و دزدی و رشوه‌گری نیروهای نظامی و دولتی به روشنی در بطن کتاب به روی پرده آمده است .

 

نقدی به بخش کوتاهی از داستان دارم که به باور من به طرز صحیحی پرورانده نشده است.  خالد و پندار را که دو زندانی سیاسی هستند به بند قاتلین و لات‌ولوت‌ها انتقال داده‌اند که فشار روانی بر آن‌ها وارد شود و آزار و اذیت داده شوند اما به طرزی غیرطبیعی برخورد زندانیان لاشی با آن‌ها صمیمانه و برخوردی برخلاف آنچه انتظار می‌رود دیده می‌شود. بهرحال نثر و داستان همسایه‌ها، ساده و خواندنی است و آنچه که نویسنده قصد بیان آن را داشته شفاف و قابل درک و دریافت به خواننده انتقال داده است.

پیشنهاد می‌کنم «همسایه‌ها» را بخوانید در ضمن این کتاب برندۀ جایزۀ گلشیری نیزشده است.

دسته‌ها
نوسندۀ نوقلم

چگونه برای تولید محتوا ایده بیابیم؟

تولید محتوای مداوم بسیار آزاردهنده و طاقت‌فرسا و به همان اندازه لذت‌بخش و شورآفرین است و فشار ذهنی و فکری زیادی را به مولد محتوا تحمیل می‌کند. در اینجا هدف، راه‌کاری ساده برای ایده‌یابی در  مسیر تولید محتوا است.

 

اغلب کسانی که در حوزۀ تولید محتوا فعالیت کرده‌ایم از نداشتن و نیافتن ایده شاکی بوده و هستیم. این معضل در مسیر تولید محتوای ما و حتی آن‌هایی که تجربه‌ای چند دهه‌ای در کارنامۀ خود دارند ایجاد سد و مانع می‌کند. بهترین روش فائق آمدن بر معضل، در واقع کنار آمدن و پذیرفتن آن است و بعلاوه بنیان‌گذاری یک‌سری اجبارها و آمادگی‌ها  در خود و مبدل کردن‌شان به عادات همیشگی برای خنثی و تبدیل کردن این معضل به فرصتی ناب است.

 

غالب ما تازه‌کارها و کم‌تجربه‌ها تصور می‌کنیم که باید آن‌قدرمنتظر ماند تا هستۀ ایده‌ای در ذهن ما جرقه بزند، با این وجود گاهی برای روزها و هفته‌ها منتظر مانده‌ و سماق ‌مکیده‌ایم و هنوز ایده‌ای به ذهن نشت نکرده است و فکر و مغز ما سست‌تر و بی‌مسئولیت‌تر از سابق شده‌ است. این انتظار غیرمعقول و بدون تمهید اجبارو آمادگی همان ضربۀ زهری ومهلکی است که غالب ما به تنۀ استعداد خود زده و آن را برمی‌اندازیم. در اینجاست که تحمیل اجبار و ایجاد مهارتِ آمادگی در خود می‌تواند راه‌گشای حل این گره باشد.

 

نخست به تشریح اجبار و سپس آمادگی می‌پردازم. منظور از اجبار، وادار ساختن خود به تولید محتوای  هر روزه و مداوم تحت هر شرایطی است. باید در ذهن و باور خود حک کنیم  که مجبوریم هر روز حداقل یک محتوا بدون استثنی تولید کنیم و نشر بدهیم. مغز تنبل ما به خاطر ایجاد این اجبار بلافاصله ترسی در ذهن ما به جریان می‌اندازد تا مانع تصویب این اجبارگردد و اگر در برابر این ترس استقامت هزینه کنیم و به اجبار پایبند بمانیم مغز ناچار می‌شود که به فرمان صادره گوش فرادهد و تمام سلول‌های بدن را در بستر یافتن و تحویل هر روزۀ ایده‌ای به کار ببندد. به عبارت دیگری با ایجاد این جبر دروازۀ ذهن خود را برای دریافت ایده گشوده‌ایم.

 

انتظار ایده کشیدن بدون اجبار تولید هر روزه، عدم گذاشتن بار مسؤلیت روی دوشِ مغز و ذهن است و مثل صابون زدن شکم در قحطی است. با ایجاد اجبار و پذیرش درونی، مغز ما تمام تمرکز خود را در خواب و بیداری برای گرفتن مچ ایده‌ای تنظیم می‌کند، سرک می‌کشد به همه جا به گذشته، آینده، حال، خاطرات و حوادث وتجربه‌ها و دانسته‌ها و همه وهمه تا به موقع فرمان را اجرایی کند.

 

حال که دروازۀ ذهن خود به روی ایده گشودیم باید از آن پذیرایی کنیم و این نیازمند آمادگی است. آمادگی یعنی فراهم کردن تجهیزاتی که در هر فرصتی ایده‌های رسیده را پشت در منتظر و بی‌محل نگذاریم تا از ذهن بروند، بلکه بلافاصله آن‌ها را روی برگه‌ای یا پاره‌کاغذی، گوشی، روی ساعد یا کف دست یادداشت کنیم و بعدأ سراغ آن‌ها برویم پس در هر حالتی هستم باید فورأ به آن‌ها توجه کنیم در بازار، سرکار و سرغذا و…. و آن‌ها را به آب ندهیم. احمد شاملو گفته است که بسیاری از شعرهایش درخواب به ذهنش رسیده و با مدادی روی دیوار یادداشت کرده است. پس همیشه همراه خود کاغذ و قلم داشته باشیم. همرا داشتن قلم و کاغذ یعنی آمادگی استقبال از ایده در هرموقغیت و شرایطی.

 

به باور من مهم‌ترین عملی که بتوانیم برای به دست آوردن ایده در تولیدمحتوا به کار ببریم ایجاد اجبار و آمادگی است و در نبود این دو مهم، به سطح مطلوب از تولید محتوا دست نخواهیم یافت و از سلامت محتوا برخوردار نخواهیم بود. « باید هر روز، حداقل یک محتوا تولید کنیم »

دسته‌ها
معرفی و بررسی کتاب

برداشتی از کتاب داعش نوشتۀ بختیار علی

کتاب «داعش» نوشتۀ بختیارعلی با ترجمۀ سردار محمدی که چاپ اول آن توسط نشر مرکز در سال 94 انتشار یافت. کتاب فقط عنوانی از داعش را یدک می‌کشد و بیشتر راجع به سیستم‌ها و نظام‌های فاشیستی در شرق است. نویسنده نگاهی فراتر از نگاه سطحی به داعش و دولت‌های فاشیستی در شرق می‌اندازد. در اینجا برداشتی سطحی از کتاب گرفته‌ام اما توصیۀ من این است که این کتاب را حتمأ بخوانید.

 

فاشیسم درشرق به چه معنا است؟ فاشیسم در شرق مجموعه‌ای از گروه‌ها در قالب دولت یا اپوزیسیون و یا احزاب هستند که حاضر به پذیرش تفاوت دیگری نیستند و خود را برتر و بهتر و دیگری را دشمن و در جبهۀ مقابل تصور می‌کنند، و آنقدر این میل به تفاوت با دیگری شدید است که هر کدام حصار بلندی به دور خود می‌کشند و ترسی درونی از نابود شدن به واسطۀ دیگری و امکانی بالقوه برای نابود کردن دیگری همیشه همراه و در وجود خود دارند. فاشیسم هدف و آرزوی خود را در نابودی مطلق دیگری و در مرزهای دشمن می‌یابد و به همین جهت نهایت خشونت را تزریق خواهد کرد تا به آن هدف دست یازد و چون این هیچگاه ممکن نخواهد شد پروژۀ شکست و تکرار و بازآفرینی آن تکرار خواهد شد.

 

داعش نمونه‌ای ازفاشیسم مثل سایر دولت‌های فاشیستی دیگر در شرق است، سر برآوردن داعش اتفاق و رخدادی غیرقابل پیش‌بینی و عجیب‌وغریب نیست بلکه نتیجه و بازخورد روند طبیعی فاشیسم در شرق است. داعش و سایر فاشیست‌های به ظاهر آرام و منطقی تفاوت ساختاری اساسی و عمیقی باهم ندارند و همگی جزئی از یک کل بزرگتر هستند که نمی‌خواهد دیده شود، هر کدام از نیروهای فاشیستی با ایجاد یکسری تمایزهای سطحی و ظاهری خود را از دیگری متفاوت نشان می‌دهند و از این طریق سوژه‌گیری می‌کنند و جبۀ خود را بر علیه دیگری سازمان می‌بخشند.

 

نظام‌های شرقی سیستم سیاسی و ایدئولوژی علمی و عقلانی ندارند و صرفأ مجموعه‌ای از تاکتیک‌ها و استراتژی‌ها را اختیار کرده‌اند و این تاکتیک‌ها ابزاری در دست حاکمان و عاملی برای تهدید دیگری است. این دولت‌ها یا گروه‌ها قدرت را در یک قالب منطقی و علمی به کار نمی‌برند. قدرت همیشه  خشونت را در خود دارد اما در غرب و نظامی ساختاریافته این خشونت به صورت غیرمستقیم و زیر پوششی برای تهدید گذاشته می‌شود، ولی دولت‌های شرقی توان کنترول قدرت در پشت نقابی را ندارند و مستقیم و شدید آن را به کار می‌گیرند. در نتیجه زمانی که یک قدرت خشونت را بی‌پرده و به طور مستقیم و علنی به کار گرفت آنگاه تزلزل یافته و شکسته شده است. این دولت‌ها درشرق مدام شکست می‌خورند و بازتولید می‌شوند و یک روز به اسم داعش و روزی دیگر بعث و بن‌لادن و…

 

نظام و قدرت فقط در رابطه امکان می‌یابند و دول شرقی چون حاضربه پذیرش تفاوت دیگری نیستند برای قرار گرفتن در یک رابطه ناچار به ایجاد شباهت‌هایی عجیب و ترسناک در کنارهم می‌شوند که هر لحظه احتمال بهم خوردن این رابطه ممکن است، در واقع شکست تمام پروژه‌های شرق،  شکست اتحاد وشباهت با هم نیست بلکه شکست پذیرفتن تفاوت‌های دیگری است.

 

جنگ و خشونت بر سر هویت ملی، دینی و مذهبی ظاهر ایدئولوژیک جنگ‌های رخ داده در شرق را تشکیل داده‌اند که البته دلایل گنگ و تاریک‌تری هم در دل خود دارند. منظور از هویت فقط سطح فرهنگی و انسان‌شناختی آن نیست بلکه ساختن یک تصویر کلی و ذهنی از خود است که ابدی، ثابت، همیشگی و غیر قابل دستبرد است. در کنار این هویت، هویتی دیگر وجود دارد که لحظه‌ای و مجبور به تغییر و هماهنگ کردن خود با محیط و دیگری است، این تغییر برای محافظت از آن هویت ابدی و زنده نگه داشتن آن خود را آرایش می‌کند و با بقیه انطباق می‌دهد. در واقع این تضاد و پارادوکسی که در شرق در حرکت است تنها زمانی می‌تواند از ترس تغییر کردن و تغییر نکردن آرام گیرد که تجربۀ دو پارگی عمیقی را از سر بگذراند و به حیات خود ادامه دهد.

 

هویت در شرق در چرخۀ تمام فعالیت‌های اقتصادی و سیاسی دخیل است و در تار و پود آن تنیده است. این نظام‌های هویتی به هنگام اعمال خشونت و جنگ، رنگی از جاودانگی و ماندگاری تحت عنوان دین یا مذهب لازم دارند تا سوژه‌ها نترس‌تر در میدان جنگ حضور بیابند و تمامأ در اختیار ماشین فاشیستی قرار بگیرند، در همۀ نظام‌های فاشیستی جنبه‌ای از دین و الوهیت و جاودانگی موجود و نیاز است.

 

برای نبرد با فاشیسم باید قبل از هر کاری، تصویر کاملی که زیر تکه‌های پراکندۀ فاشیستیِ به ظاهر متفاوتی مخفی شده است را دید و آن را شناخت. نبرد و مبارزه با فاشیسم صرفا جنگ با اسلحه و کشت‌وکشتار نیست بلکه باید از قالب هویت ساختگی به در آمد و تُرک و فارس و کرد و عرب بودن را کنار گذاشت و از نو خود را باز تعریف کرد. برای نبرد باید دیدگاهی منطقی‌علمی و عملی و تئوریک داشت و با انتخابات راه خود باز و از طرد دیگری دست کشید و تفاوت‌ها را پذیرفت.

 

ارزش کوبانی درنبرد با داعش یا فاشیسم به عنوان یک نیرویی است که در ساختار هیچ‌ یک از چهارچوب‌های ایدئولوژی و بسته  قرار نمی‌گیرد و صرفأ نبردی برای حیات و زنده ماندن است. کوبانی منتظر ناجی و فریادرسی نمی‌ماند که آلودۀ پارادایم و ساختار محبوس آن بشود. از طرفی سیستم‌های سرمایه‌داری، ناسیونالیسم،چپ‌گراها و… هرکدام کوبانی را در جبهۀ خود و زیر سایۀ ایدئولوژی خود قرار می‌دهند و از آن بهره‌برداری سیاسی می‌کنند، به صورتی که آمریکا مبارزۀ کوبانی را در نبرد با تروریسم به رهبری آمریکا و ناسیونال‌های کرد آن را حرکتی میهنی تلقی می‌کنند و در نهایت هرکدام شکست‌های ساختاری خود را زیر پردۀ پیروزی کوبانی پنهان می‌کنند.

دسته‌ها
معرفی و بررسی کتاب

نقد و بررسی کتاب (واقع نگری) نوشتۀ هنسن روسلینگ

هنسن روسلینگ پزشک سوئدی معتقد است که جهان انسانی ما در مسیر کاهش مشکلات آلودگی هوا، اقدامات تروریستی، فقر، نبود امکانات بهداشتی و آموزشی، جنگ و ساخت سلاح و مرگ‌ومیرکودکان و… و در مسیر بهبود، ترقی و پیشرفت است. به باور وی آن تصور هولناک و فاجعه‌بار از وخیم‌تر شدن اوضاع  زندگی و مشکلات ما در حال و آینده که در ذهن مردم نشسته، واقعیت ندارد و عکس این موضوع صادق است.

 

روسلینگ با تعدادی سؤال در بارۀ مشکلات ذکر شده و پاسخ‌هایی سه گزینه‌ای برای هر سؤال مقدمۀ کتاب را می‌گشاید. پاسخ دهندگان این سؤالات از کشورهای مختلف و افرادی در پست‌ها، جایگاه‌ها و حرفه‌های مختلف من‌جمله مدیران و سیاستمدارن و روشنفکران و روزنامه‌نگاران و… هستند.

 

هدف از مطرح کردن این پرسش‌ها و مقایسۀ پاسخ‌های افراد فوق‌ذکر با جواب‌های احتمالی شامپانزه‌ها به این سؤالات، بیان این واقعیت تلخ است که تا چه اندازه انسان‌ عصر کنونی از واقعیت‌های آماری موجود به دور، و به آمار و ارقام دهه‌های قبل بسنده کرده و هنوز با آن داده‌های باطله و تاریخ مصرف گذشته و با همان چشم‌انداز خاک‌گرفته اندازه می‌گیرد و برانداز می‌کند به طوری که درصدهای پاسخ صحیح شامپانزه‌ها بیشتر از انسان است.

 

روسلینگ در ادامۀ کتاب با آوردن داستان‌هایی از تجربه‌های زندگی خود و همچنین با گردآوردی تعداد زیادی نمودار سعی در بسط دادن و نمایش حقیقی رخدادها و پیشرفت‌های بشری بر اساس عدد و رقم سازمان‌های جهانی دارد. او نشان می‌دهد که زندگی مردم جهان به حالتی زیرپوستی و با سرعتی آهسته درحال تغییر و دگرگونی و رو به بهبود و توسعه است.

 

او برخلاف نمودارهایی که فقط دو کرانۀ ریز و درشت آمار را نشان می‌دهند( مثل دو آستانۀ کشورهای توسعه یافته و نیافته) و سبب بزرگ نمایی‌  و تغییر واقعیت در ذهن افراد می‌شوند، طیف‌هایی میانی را نیز در نمودارهایش می‌گنجاند و رشد تغییرات مثبت زندگی امروزی را در تقابل با دهه‌های قبل شفافیت می‌دهد.

 

به بیان روسلینگ یکی از علل مهم ایجاد این چشم‌اندازهای بدبینانه رسانه‌ها هستند. آن‌ها برای جذب بیننده  ناچارند خبرهای تلخ و ناگواری را که حس ترحم و دلسوزی مخاطب را برمی‌انگیزانند رسانه‌ای کنند چون خبرهایی مثل به مقصد رسیدن یک فروند هواپیما با موفقیت توجه کسی را جلب نمی‌کند.

 

روسلینگ گاهی بسیار سطحی و سرسری از روی موضوعات رد می‌شود و توضیح قانع کننده‌ای لحاظ نمی‌کند به عنوان مثال در فصل چهارم این کتاب یکی از علل ذهن غیر واقع‌بین را ترس بیان می‌کند اما دلیل و برهان علمی برای این گفته‌اش ارائه نمی‌دهد.

 

این کتاب پراز خاطره و داستان بیهودۀ خود نویسنده است و در بعضی از داستان‌ها انگار برای بچه‌های دبستانی توضیح می‌دهد، در هر فصل چندین داستان آورده شده و جز آشفتگی ذهن مخاطب کمک دیگری به فهم مطلب نمی‌کند و با این کار کتاب را کش داده و آب زیادی به آن بسته است. بعلاوه برای مهم و بزرگ جلوه دادن کتاب در اوایل سرفصل‌ها چندین عنوان مختلف به همراه شکل‌هایی بی‌مورد پیش کشیده و  این سبب انحراف ذهن خواننده در جهات مختلف می‌شود.

 

شاید با آوردن یک مثال یا داستان درست‌وحسابی در هر فصل و نگاهی علمی‌تر و دقیق‌تر بهتر می‌شد موضوعات کتاب را چفت‌وبست داد و روشن‌تر ادای مطلب کرد. به باورمن این کتاب ارزش آن را ندارد که وقتی برای آن گذاشته و خوانده شود زیرا با ده دقیقه جستجوی ساده در گوگل و کسب اطلاعاتی دربارۀ مقایسۀ نمودارهای قدیم و جدید معضلات آلودگی‌هوا و سطح سواد و فقر و جنگ و … دیگر نیازی به خواندن این کتاب احساس نشود و وقتی برای آن تلف نشود.

دسته‌ها
معرفی و بررسی کتاب

نقد و بررسی کتاب «روزها در راه» از شاهرخ مسکوب

«روزها در راه»  کتابی دو جلدی و به حجم 750 صفحه سال 79 در ایران روانۀ بازار کتاب و متأسفانه پس از چاپ اول ممنوع‌ می‌شود. مسکوب پس از انتشار«درحال و هوای جوانی» در سال 42 دست ازروزانه‌نویسی می‌کشد، خود مسکوب علت را به خاطر ترس از گرفتاری‌های ساواک و دردسرساز شدن این نوشته‌ها برای خود و افرادی که با آن‌ها در ارتباط بوده است بیان می‌کند. او در آواخر پاییز 57 بدون نیت قبلی و به طور اتفاقی بار دیگر روزانه‌نویسی را از سر می‌گیرد و تا سال 75 این نوشته‌ها ادامه پیدا می‌کنند.

مسکوب در اوایل کتاب وضعیت آشفته و به‌هم ریختۀ بازار و خیابان‌های تهران پیش از انقلاب 57 را توصیف و تصویر می‌کند. از نوشته‌های مسکوب چنین برداشت می‌شود؛ در آن ایام مردم به طرز باورنکردنی همدل و یکصدا شده بودند، از طرف دیگر حکومت‌نظامی و تیراندازی مأموران ارتش و دستگیری و شناسایی زخمی شدگان و گلوله خوردگان در بیمارستان‌ها و شکنجه و فشار نیروهای ساواک از جمله عواملی بودند که نفس از نفس جامعه بریده بوند. در آن روزها، رعب و وحشت و انزجار و آیندۀ درابهام فرورفته‌ای در جریان بود که همچون ریشۀ درختی کهنه در گردن افکار و احساسات مردم می‌پیچید و آن‌ها را در سیاهیِ تلخی نفس‌بر می‌کرد، و از طرفی پایداری و مداومت تظاهرات کنندگانی بود که دمادم ناخن به این کهنه ریشۀ پوسیده می‌خراشیدند.

مسکوب امیدی به اصلاح نظام شاه ندارد و خواستار سقوط سلطنت پهلوی است. علی‌رغم میل باطنی مسکوب به سقوط نظام‌ پهلوی، وی در همان روزهای پیش از پیروزی انقلاب و به هنگام ورود امام، موشکافانه آیندۀ جمهوری‌اسلامی را پیش‌بینی می‌کند؛ او می‌گوید: «اگر مذهب هدف باشد وقتی به سیاست بپردازد، این خصلت خود را به سیاست می‌دهد. در نتیجه وضع سیاسی‌ئی که مذهب به خود می‌گیرد نیز هدف می‌شود، به صورت مطلق در می‌آید. مطلق طلب و توتالیتر می‌شود»، همچنین مسکوب در پاره‌ای دیگر از کتاب و در همان روزهای پیش از پیروزی انقلاب، آیندۀ بحرانی و آشفته‌ای را در خاورمیانه در پس حکومت جمهوری اسلامی با دقت و باریک‌بینی پیش‌بینی می‌کند.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی مسکوب برای همیشه راهی فرانسه می‌شود، در آنجا همواره یاد و خاطرۀ وطن و وضعیت سیاسی اجتماعی میهن درخواب و واقعیت همراه وهمفکر اوست، او هیچوقت نمی‌توانست از ایران دل بکند و یاد ایران از سر به در کند. انگار مسکوب برای همیشه در فرانسه با گذشته‌اش در ایران زندگی می‌کرد و می‌گذراند تا آنجا که می‌گوید: «گذشته‌هایم به زمان حالم رسیده‌اند».

بخشی از این روزانه‌نویسی‌ها، گفتگوها و سؤالات  دخترش در راه مدرسه و خانه است، مسکوب از دل این حرف‌ها و گفتگوها با دخترش، لایه‌ای از فرهنگ و رفتار بچه‌های نسل ‌نو و خانواده‌های فرانسوی را بیرون می‌کشد. گویا روی زمین جایی مناسب برای این مرد خوش‌قلب و صادق نیست و درهمه‌جا بی‌فرهنگی و بی‌عدالتی و تبعیض باید همراه او باشد و پیش پای او قرار بگیرد و اوقاتش را تلخ کند.

بخش‌هایی دیگر از این کتاب مربوط به  یادداشت‌ها و نقدهایی است بر کتاب‌هایی که در طول روز مطالعه می‌کند. او بدونه جانبداری و تعصب و در نهایت صداقت و صراحت نظرات و نقدهایش را دربارۀ این کتاب‌ها می‌نویسد. همچنین نویسندگان بزرگی همچون شاملو و هدایت و گلشیری و…  را بی‌نصیب نمی‌گذارد و تیغ نقد بر گلویشان می‌گذارد.

نثر و فارسی روان و درخشان مسکوب خواننده را در بطن متن به دام می‌اندازد. ضرب‌المثل‌ها، تشبیه‌ها، استعاره‌ها و توصیف‌های جاندار و زنده و زیبا در بندبند زبانش تاروپود تنیده و شکل بسته‌ است. نکتۀ بسیار جالب توجه اینکه مسکوب در این مسیر پیوستۀ بیست‌ساله‌ای که این نوشته‌ها را می‌نویسد، رد پختگی ‌و استهلاک قلمش در گذر زمان به روشنی ملموس است، به صورتی که جلد دوم کتاب قابل قیاس با جلد اول آن نیست و آن رسیدگی و پختگی که در جلد دوم است محصول خواندن‌ها و نوشتن‌ها و تجربه‌های فراوان نویسنده در گذر زمان است که مسبب اوج گیری زبان و قلم نویسنده شده است.

مسکوب در این کتاب انواع فرم و محتواهای مختلف را به کار می‌بندد. از یادداشت و مقاله و جستار تا انواع لحن و قالب نوشتاری که این نشانی از تسلط نویسنده به زبان و نثر و شناخت همۀ انواع فرم و شیوه‌های نوشتن است. نوشته‌های وی همچون گفت و شنودی زنده‌ است که خواننده تصور می‌کند در زمان حال در کنار نویسنده نشسته و حرف‌های او را گوش می‌دهد. همچنین او به عمد از اصطلاحات و واژگان لاتین و غیرفارسی زیادی استفاده می‌کند تا تأثیرات زبان خارجی را در زندگی روزانه‌ و بر زبانش برای خواننده‌ مورد توجه سازد.

قسمتی دیگر از کتاب، دربدری و خانه به دوشی و بلاتکلیفی ایرانیان درکشورهای اروپایی آمریکایی را تصویر می‌کند، بی‌پولی و بی‌کاری و تبعیضی که غم غربت را برای‌شان چندین برابر کرده‌ است تا آنجایی که عالمی به مانند خود مسکوب برای معاش روزانه در 70 سالگی سراغ شاگردی عکاسی می‌رود. همزمان در این بلبشوی ایرانیان خارج از کشور، جنگ ایران با عراق آسایش و آرامش مردم داخل را درهم می‌شکند و پس از جنگ نیز اعدام‌ها و پاپوش دوختن‌ها روح و روان مسکوب را تراش می‌دهد و ذره ذره خونش را آلوده می‌کند و در وجودش لخته می‌بندد.

از علاقه‌های مسکوب علاقۀ زیادش به فردوسی و شعرهای این شاعر است. همچنین وی علاقۀ بسیار به گوش دادن به موسقی و تماشا کردن نقاشی دارد و شناخت قابل توجه‌ای هم از این دو هنر دارد. این علایق مسکوب روزنه‌های باز او برای اندکی فراموشی و مزه کردن طعم زندگی است.

این کتاب از هر منظری قابل ستایش و خواندنی است و حاوی اطلاعات و ارزش‌های فراوانی است. زیرا که به صورت روزانه نوشته شده و در ذهن نویسنده در گذر زمان دچار تحریف نشده است و می‌تواند یک اثر تاریخی و ماندگار باشد و بماند.

دسته‌ها
نوسندۀ نوقلم

بهانۀ ناخوشی

در این ایام با دوست و استاد نازنین شاهین کلانتری در خانه‌ای رو به چشم اندازی بکر و دل‌انگیز مشغول خواندن و نوشتن هستیم. بیرون از پنجره درختانی قدبلند، انبوه و سبزپوش به چشم می‌آیند که پشت سرشان صدها تپه سر از دامن کوه بلندی به درآورده و آفتاب گرمی بر سینه‌شان دراز کشیده است.

 

چند روز قبل، پس از روزها در حصر و قرنطینه ماندن به یکی دو روز ناخوشی دچار شدم. این سبب شد تا از کتاب و قلم به دور افتم و در خانه ویلان وسرگردان بمانم. حالا درمانده و بی‌کار، حال استراحت هم نداشتم.

 

فکر ‌می‌کردم گردشی یکی‌ دو روزه و دور شدن از حصار بستۀ خانه، نیرومحرکه‌ای برای بازگشت و آغازی طوفانی برای خواندن و نوشتن مهیا کند. اما به خاطر ویروس کرونا مجبور شدم  در خانه سر کنم و طاقت بیاروم.

 

اکنون که در خانه مانده بودم، دلواپس بودم که چرا دست به قلم و کتاب نمی‌برم، چرا حرکت مفیدی انجام نمی‌دهم که احساس مؤثر بودن داشته باشم، ولی از خواندن و نوشتن هم به تنگ آمده و نایی برای فعالیت نداشتم.

 

در این مخمصه نمی‌دانستم چه کاری باید انجام بدهم و تشخیص کار درست میسر نمی‌شد، شیرازۀ اختیارم از هم پاشیده و در دل آرزو می‌کردم که ای کاش دستی دستم را بگیرد و راه درست را پیش پایم بگذارد و رهبریم کند.

 

این یکی دو روز که تاحدی سر از لای کتاب بیرون کشده بودم و درخانه لش کرده بودم، توجهم روی زندگی و کار استاد بیشتر شده بود.

 

اول صبح در اتاقش را می‌بست و نالۀ کیبورد زیر ضربۀ انگشت‌هایش بلند می‌شد، اگر لحظه‌ای خلاصی می‌یافت یاد لقمه‌ای غذا می‌افتاد و بلافاصله در اتاقش حاضر می‌شد و دوباره نوشتن بود وخواندن بود. بماند برگزاری کلاس آنلاین و جواب کامنت و پست سایت و هزار و یک کار کوچک و بزرگ دیگر.

 

لحظه‌ای به خودم آمدم، فهمیدم آه و ناله‌ام بهانه‌ای بیش نیست، پس چرا استاد نیازی به گردش و سیاحت ندارد؟ چاره غرق شدن در کار بود، بدون درنگ دست به کار شدم و در اوج بی‌حوصلگی و ناامیدی تنِ لشم را جمع کردم و خود را پشت میز کشاندم.

 

تمام زورم را زدم که این شرایط را به فرصتی تبدیل کنم. اکنون رهبر خودم بودم، رهبر را پیدا کرده بودم. همان روز، ناخوشی را غرق در کتاب کردم و سر دماغ آمدم.

دسته‌ها
نوسندۀ نوقلم

تفکر جامعه دربارۀ نویسنده

با دوستی تلفنی صحبت می‌کردم، می‌گفت؛ آدمی که پی نویسندگی، نوشتن و کتاب کشیده می‌شود، گوشه‌گیری یقه‌اش را می‌چسبد و توش و توان دورهمی و گپ‌وگفت را به تمامأ از دست می‌دهد.

 

می‌گفت؛ نویسنده کم حرف و حدیث و طالب سکوت و خلوت است. هر مقیاس قدم پیش‌تر می‌گذارد بیشتر آلودۀ تنهایی و دوری از دوستان و جامعه می‌شود.

 

منم فکر می‌کردم نویسنده‌ فضول‌ترین، حراف‌ترین، اجتماعی‌ترین و زیادتر از هر قشر و گروهی، طالب رفیق‌بازی و دوستیابی و نقل و شنیدن هست و صرفأ به همین خاطر کتاب و قلم و کاغذ را مأمن و منزل در نظر می‌آورد تا موتور گفت و شنود را روشن نگه دارد.

 

افراد جامعه، معمولأ آنچنان طالب شنیدن و گوش دادن نیستند و به این سبب، به داستان‌ها و اصطلاحات کلیشه‌ای هر روزه، احوال‌پرسی‌های مرسوم و خبرهای عامه‌پسند و بازاری بسنده می‌کنند.

 

اغلب مردم مایلند اندک دوستانی صمیمی و ثابت داشته، تا یکسری درد‌ دل همیشگی‌شان، در و دروازه‌ای باز برای هم‌صحبتی کوتاهی باشد.

 

اما نویسنده‌ها کشته‌مردۀ جامعه و افکار نونوار و بکری هستند که چون این افکار و داستان‌‌های تازه، زیادی دست نیافتنی هستند پس ناچار دوستان متعددی در کتاب‌ها و نوشته‌ها می‌یابند.

 

هر زمان آسمان فضولی در سرشان صاعقه بزند، سراغ یکی از دوستان خوش‌مشرب و حراف می‌روند و لای کتابش را باز، و زیر لاک افکارش را سرک می‌کشند تا اندکی عطش فضولی در کله‌شان فروکش کند.

 

نویسنده هر لحظه آرزوی مونسی کند که کاروان افکار از زبان برایش پیاده سازد، به نوشتن برای خود یا دوستی دست به قلم می‌برد و گرم صحبت می‌شود. کسی هم در میان نیست تا با نیش و گزش، کنایه بزند و یا الم‌شنگه و جدل راه‌ اندازد و زهر خود خالی کند.

 

نویسنده فقط به گفت و شنود انسان اکتفا نمی‌کند و پا فراتر گذاشته و با جاندار و بی‌جان سر حرف می‌گشاید. راجع به همه چیز و همه کس می‌نویسد. به پای نالۀ باد و باران و ملخ و مور می‌نشیند و در یک کلام، کار به کار همه و همه دارد.

 

آنچه را که در رسانه‌ها و افکار و حرف‌ها و کوچه و خیابان اجتماع به بحث و گفتگو گذارده می‌شود، نخست، نویسنده به واسطۀ کتاب‌ به آن دسترسی می‌یابد و نه‌ تنها از جامعه دور نیست بلکه در عمق جامعه هست.

دسته‌ها
ادبیات رمان معرفی و بررسی کتاب

نگاهی کلی بر رمان برهنه‌ها و مرده‌ها از نورمن میلر

شاهکار « برهنه‌ها و مرده‌ها » رمانی ۹۰۰ صفحه‌ای از نویسندهٔ آمریکایی (نورمن‌میلر) که در سال ۱۹۴۸میلادی روانۀ بازار کتاب آمریکا و در سال ۶۲ پس از چاپ اول و ترجمهٔ بی‌نظیر سعید باستان در ایران، در لیست کتاب‌های ممنوعه قرار می‌گیرد و دیگر چاپ نمی‌شود.

قلم این کتاب، سرشار از توصیف‌ها و استعاره‌های درخشان است و نثری فوق‌العاده‌ و تصویرها و صحنه‌هایی زنده و جان‌دار دارد و با جنگ‌وصلح تولستوی مقایسه شده‌ است.

نویسنده در این رمان تهاجم نیروهای ارتش آمریکا به جزیره‌ای ژاپنی را در جنگ جهانی‌ دوم روایت می‌کند. در خلال پیشروی نیروها گفتگوی میان شخصیت‌ها و افکار و زندگی خصوصی هر یک را شفاف و بدون سانسور شکل می‌دهد.

میلر، سربازان ژاپنی و آمریکایی را با یک دوربین می‌نگرد و همانطور که مرگ فجیع یک سرباز ژاپنی را نشان می‌دهد، مرگ هولناک سربازان آمریکایی را نیز تصویر می‌کند. بجای قهرمان سازی از سربازان وطن، دست به بیان حقیقت ترس و فشار و خیانت و از خودبیگانگی آنان می‌زند.

شخصیت‌های اصلی این رمان از قشر و لایه‌های مختلف جامعه و ارتش هستند. میلر با فلاش‌بک‌هایی به گذشتهٔ شخصیت‌ها، پرده از فساد و هرزگی و خیانت در جامعهٔ فرهنگی آمریکا برمی‌دارد و این‌ ویژگی‌ها را از دریچهٔ نفوذ ارتش می‌بیند که در جامعه نشت داده شده است.

میلر به شدت مخالف جنگ است و آیندهٔ جوامع را زیر سلطهٔ ارتش و قدرت پیش‌بینی می‌کند.

البته این کتاب فضای زیادی برای بحث و گفتگو دارد و در این چند سطر گنجانده نمی‌شود. به رمان‌خوان‌ها و داستان‌نویسان خواندن این کتاب را پیشنهاد می‌کنم.