دسته‌ها
جمله‌قصار بزرگان

جمله‌قصارهای زیبایی از رمان ژان کریستف

  1. هم در زمینۀ جسم و هم در زمینۀ جان، آفریدن یعنی از زندان تن بیرون آمدن، یعنی در گردباد زندگی به سر تاختن، یعنی آنکه هست بودن. آفریدن، یعنی مرگ را کشتن.
  2. عظمت حقیقی هرکس بدان شناخته می‌شود که بتواند در شادی و رنج سرخوش باشد.
  3. تا کسی پیه مسخره بودن به خود نمالد هیچ چیز با عظمتی نمی‌تواند بنویسد.
  4. اگر هنر و حقیقت نتوانند در کنار هم زندگی کنند، بگذار هنر بمیرد! حقیقت، زندگی است. مرگ همان دروغ است.
  5. در زیر هر یک از روزهای زندگی که از نور آفتاب روشنی می‌گیرد، روزهای دیگری در جریان است که نوری ناشناخته بر آن می‌تابد.
  6. برخیز! برخیز! به درد خود، به نگرانی‌های خود، شب‌خوش بگو! بگذار تا برود، آنچه قلب تورا می‌آشوبد و غمناکش می‌کند!
  7. خطایی که روی به حقیقت زنده دارد بارورتر از حقیقت مرده است.
  8. هر اندیشۀ صادقانه، حتی هنگامی که به خطا می‌رود، مقدس و یزدانی است.
  9. حقیقت را باید بیش از خود دوست داشت، اما همنوع خود را حتی بیش از حقیقت.
  10. راستی هم، کسی که قلب خود را در راه مغز خویش، آن هم مغزی که بزرگ نیست، کوچک و نزار کرده باشد منظرۀ غم‌انگیزی دارد.
  11. برای بیشتر مردم نسیم هنر قابل تنفس نیست. تنها کسانی که بسیار بزرگ‌اند می‌توانند در آن زندگی کنند، بی‌آنکه محبت را که سرچشمۀ زندگی است از دست بدهند.
  12. آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد، حتی حق آنکه دیگر دوست‌مان نداشته باشد. و نمی‌توانی از او رنجشی به دل گرفت، بلکه تنها باید از خود رنجید که چرا باید آن‌قدر کم شایستۀ محبت باشیم که دوست ما را ترک کند. و این خود دردی کشنده است.
  13. تاریخ هرگونه حجتی را که مورد نیاز سیاست باشد و هر امری که دلخواه سیاست باشد، در اختیار آن می‌گذارد.
  14. یک وجدان نیرومند که جرأت اظهار وجود داشته باشد برای خود قدرتی است.
  15. باید محبت ورزید خوشبختی در همان است.
  16. دلیر باش! تا زمانی که دو چشم وفادار با ما اشک می‌ریزند، زندگی به رنج کشیدن می‌ارزد.
  17. در پاریس، وقتی انسان مقاله‌ای می‌خواند که در آن از کسی ستایش کرده‌اند، همیشه باید به احتیاط رفتار کند و از خود بپرسد: از چه کسی خواسته‌اند بد بگویند؟
  18. در زمینۀ عشق، مانند هنر، نباید آنچه را که دیگران گفته‌اند خواند، بلکه باید همان را که شخص خود احساس کرده‌ است گفت.
  19. افسوس! انسان خیلی زود به خوشی خو می‌کند! و آنگاه که خوشی و کام خودخواهانه تنها هدف زندگی باشد، زندگی بی‌هدف می‌گردد. خوشی عادت می‌شود، نوعی مسمومیت می‌گردد که دیگر نمی‌توان از آن چشم بپوشند!… خوشی و کامرانی تنها یک دم از آهنگ عمومی جهان است، یکی از قطب‌هایی است که لنگر ساعت زندگی در میان آن‌ها نوسان دارد: برای متوقف ساختن لنگر می‌باید آن را درهم‌شکست.
  20. برای دو تن که باهم یکی گشته‌اند، گسستن رشته‌هایی که ایشان را به گذشتۀ عشق‌شان پیوند می‌دهد بدبختی بزرگی است.
  21. زندگی غم‌انگیز نیست ساعت‌های غمناکی دارد.
  22. خوشبختی در آن است که انسان حد خود را بشناسد و آن را دوست بدارد.
  23. دقایقی هست که موسیقی همۀ رشته‌های اندوهی را که گرد سرنوشت شخص به هم بافته شده است نمایان می‌گرداند.
  24. هیچ هنری، جز آنچه با دیگران پیوند دارد، برای زندگی ضروری نیست.
  25. کسی که می‌خواهد خدا را زنده و روبرو ببیند، باید او را نه در آسمان خالی اندیشۀ خویش، بلکه در عشق مردم بجوید.
  26. در هر کسی که آنقدر سادگی در اوست که انسان باشد، بی‌نهایت نهفته است.
  27. هر کار که می‌کنی خود را به تمامی در آن کار کن: آنچه را که می‌اندیشی واقعأ بیندیش، آنچه را که واقعأ احساس می‌کنی احساس کن. بگذار تا آهنگ تپش‌های قلب تو نوشته‌هایت را از جا برکند! چه سبک همان روح است.

نقد و بررسی رمان ژان کریستف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *