دسته‌ها
معرفی کتاب نویسندگی

دربارۀ نویسندگی، کتاب تپه‌های سبز آفریقا

…من به خیلی چیزها علاقه دارم. زندگی خوبی دارم اما باید بنویسم چون اگر یک مقدار معینی ننویسم از بقیۀ زندگی‌ام لذت نمی‌برم… تا آنجا که مقدورم هست خوب بنویسم و همین‌طور که به نوشتن ادامه می‌دهم یاد بگیرم. در عین حال زندگی خودم را هم دارم که ازش لذت می‌برم و زندگی خیلی خوبی هم هست…

اهمیت نثر از نگاه همینگوی: دلیل اینکه حالا هرکسی سعی دارد از آن دوری کند، منکر اهمیتش بشود، وانمود کند که کوشش برای انجام آن بی‌فایده است، از این جهت است که خیلی مشکل است. عوامل زیادی باید باهم ترکیب شوند تا امکانش فراهم شود… وقتی هم که به آن رسید آن‌وقت هیچ‌چیز دیگری اهمیت ندارد. این از هر چیز دیگری که می‌تواند بکند مهم‌تر است. البته احتمالش هم هست که شکست بخورد. ولی این شانس هم هست که موفق شود…

نویسندۀ ایده‌آل همینگوی: نویسنده‌ای با استعداد، با انضباط، دارای وجدانی مطلق و خدشه‌ناپذیر، باهوش، بی‌طرف و در آخر اینکه بتواند دوام بیاورد. «سعی کن تمام این‌ها را در یک نفر جمع کنی و بگذار او از میان تمام آن نفوذهایی که یک نویسنده را تحت فشار می‌گذارند بگذرد. با وقت کمی که دارد سخت‌ترین چیز برایش این است که دوام بیاورد و کارش را بتواند تمام کند. ولی دلم می‌خواهد چنین نویسنده‌ای را داشته باشیم و هر چه را که می‌نویسد بخوانیم.»…

…ما از راه‌های زیادی نویسنده‌ها را نابود می‌کنیم. اول از نظر اقتصادی. آن‌ها می‌افتند به پول درآوردن. البته این کاملأ اتفاقی است که یک نویسنده پول دربیاورد، اگرچه کتاب‌های خوب احتمالأ همیشه آخرسر پولساز می‌شوند. بعد، نویسنده‌های ما پول که درآوردند سطح زندگی‌شان را بالا می‌برند و اینجاست که می‌افتد توی تله. مجبور می‌شوند بنویسند تا دم‌ودستگاه، زن و اینجور چیزها را حفظ کنند، و می‌افتند به بنجل نویسی. نه اینکه از قصد بخواهند بنجل بنویسند بلکه به خاطر عجله‌ای است که دارند. به خاطر این است که وقتی دست به قلم می‌برند که چیزی برای گفتن ندارند یا کفگیرشان به ته دیگ خورده است. به خاطر این است که جاه‌طلبند. اما به محض اینکه به خودشان خیانت کردند، به فکر توجیه کردنش می‌افتند و بیشتر بنجل می‌نویسند. یا اینکه نظر منتقدها را می‌خوانند. اگر آن‌ها به منتقدها، وقتی که نویسنده‌های بزرگ‌ خطاب‌شان می‌کنند اعتقاد دارند، پس باید وقتی هم که منتقدها بهشان می‌گویند گند زده‌اند، اعتقاد داشته باشند. و اعتماد به نفس‌شان را از دست می‌دهند. در حال حاضر ما دو نویسندۀ خوب داریم که نمی‌توانند چیز بنویسند، چون با خواندن نظر منتقدها اعتمادبه‌نفس را از دست داده‌اند. اگر بنویسید گاهی اوقات خوب از آب درمی‌آید و گاهی اوقات زیاد خوب از آب درنمی‌آید و گاهی اوقات هم که واقعأ بد از آب درمی‌آید، ولی خوبش بالاخره خودش را نشان می‌دهد. اما آن‌ها نظر منتقدها را خوانده‌اند و باید شاهکار خلق کنند. از همان شاهکارهایی که به عقیدۀ منتقدها قبلأ نوشته بودند. البته که شاهکار نبودند. فقط به حد کافی کتاب‌های خوبی بودند. به این ترتیب حالا آن‌ها دیگر ابدأ قدرت نوشتن ندارند. منتقدها ناتوان‌شان کرده‌اند… آن‌های دیگر با اولین درآمد داغان می‌شوند، یا با اولین تمجید، اولین حمله، اولین دفعه‌ای که متوجه می‌شوند قدرت نوشتن را ندارند، یا اولین دفعه‌ای که هیچ کار دیگری نمی‌توانند بکنند، یا حسابی دلسرد شده‌اند و خودشان را به تشکیلاتی وصل می‌کنند که به جای آن‌ها برای‌شان فکر کند. یا اینکه اصلأ نمی‌دانند چه می‌خواهند. هنری جیمز می‌خواست پول دربیاورد، البته هیچ‌وقت هم نتوانست…

نظر همینگوی دربارۀ رمان هاکلبری فین: تمام ادبیات مدرن آمریکا از یک کتاب«مارک توین» به اسم «هاکلبری‌فین» سرچشمه می‌گیرد. اگر خواندیش آنجا که «جیم» سیاه‌پوست را از بچه‌ها می‌دزدند باید دست  نگهدارید. پایان واقعی همانجاست. بقیه‌اش فقط کلک است. ولی این بهترین کتابی است که ما داشته‌ایم. تمام نویسندگی آمریکایی از آن کتاب گرفته شده است. قبلش چیزی وجود نداشته. بعدش هم چیزی به آن خوبی نبوده است.

تپه‌های سبز آفریقا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *