خلاصۀ رمان صد سال تنهایی

خلاصۀ رمان صدسال تنهایی

چاپ نخست رمان صد سال تنهایی (نوشتۀ گابریل گارسیا مارکز نویسندۀ کلمبایی) در سال 1967 میلادی در آرژانتین منتشر شد. در طول سی سال پس از چاپ نخست، سی میلیون نسخه از کتاب فروش رفت و به بیش از سی زبان ترجمه شد. گابریل گارسیا مارکز برای نوشتن رمان صد سال تنهایی در سال 1982 برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات شد.

در طول رمان، سرگذشت شش نسل از خانوادۀ بوئندیا را می‌خوانیم که پس از یکصد سال نسل‌شان منقرض می‌گردد. داستان با صحنۀ اعدام عضوی از خانوادۀ بوئندیا این‌چنین آغاز می‌شود؛ هنگامی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در برابر جوخۀ اعدام ایستاده بود، به یاد خاطره‌ای افتاد که به همراه پدرش خوزه آرکادیو بوئندیا برای یافتن یخ به دهکدۀ ماکوندو ‌رفته بودند.

ماکوندو دهکده‌ای نوبنا در ساحل رودخانه و در جوار تالاب بزرگی بود که هر ساله کولی‌ها به همراه تازه‌ترین اختراعات و اکتشافات به آن ناحیه می‌آمدند. رفته‌رفته شرکت‌ها و ادارات گوناگونی در آن دایر می‌گشت و شهر بزرگی از قلب دهکده برمی‌آمد.

آن زمان که خوزه آرکادیو بوئندیا را از ازدواج با اورسلا ایگواران منع کردند او تصمیم قاطع خود را گرفت و با اورسلا ازدواج کرد. خانواده‌ها به سبب نسبت فامیلی نزدیک آن دو و نیز خطر به دنیا آوردن نوزادی با دم خوک که در میان آن قوم سابقه داشت با این ازدواج موافق نبودند.

اورسلا با تأکید مادرش شلوار قفل‌داری می‌پوشید و از نزدیکی با همسرش خودداری می‌کرد، به همین دلیل شایع شده بود که بوئندیا آلت مردانگی ندارد. تا اینکه روزی خروس جنگی بوئندیا در میدان نبرد خروس پرودنسیو آگیلار را کشت و در این حین، آگیلار به او گفت: « امیدوارم این خروس بتواند برای تو و همسرت کاری بکند.» بوئندیا نیز با خشم و غضب نیزه‌ای در گلوی آگیلار فرو کرد و او را کشت، سپس اورسلا را مجبور کرد تا بدون پوشیدن شلوار قفل‌دار با او بخوابد.

روح سرگردان آگیلار به حدی مایۀ عذاب خانوادۀ بوئندیا شد که آن‌ها را وادار ساخت تا به همراه عده‌ای از آشنایان و دوستان وطن‌شان را ترک گویند. پس از دو سال راه‌پیمایی در ناحیه‌ای خوش‌آب‌وهوا دهکده‌ای بنا کردند که ماکوندو نام گرفت.

کولیِ فهیم و باتجربه‌ای به نام ملکیادس، ابزاری من‌جمله آهن‌ربا، ذره‌بین، تلسکوپ و… را با خود به ماکوندو می‌آورد تا کارایی آن‌ها را برای ساکنان دهکده تشریح کند. بوئندیا که مرد خلاق و رؤیاپردازی بود با وجود آهن‌ربا برای کشف طلا می‌کوشید و با استفاده از ذره‌بین سعی در ساخت سلاحی مخرب داشت. اگرچه به توصیه‌های ملکیادس گوش نمی‌داد و همواره شکست می‌خورد اما به سبب سخت‌کوشی او، ملکیادس تعدادی نقشه و کتاب به همراه آزمایشگاهی برای وی فراهم نمود.

بوئندیا صاحب دو پسر و دختری سالم و فاقد دم خوک شده بود. پسر بزرگ‌تر هم‌نام پدر بود و او را خوزه می‌گفتند، پسر دیگر آئورلیانو و خواهرش آمارانتا نام داشت. خوزه عاشق بیوۀ فالگیری به نام پیلار ترنرا شده بود و هنگامی که فهمید پیلار حامله شده است، خود را در خانه حبس کرد و مدتی بعد به همراه  گروهی از کولی‌‌ها از ماکوندو فرار کرد. اما آئورلیانو پسری منزوی بود و بیشتر وقت خود را همراه پدر در آزمایشگاه می‌گذراند.

پیلار ترنرا، پسر خوزه را به دنیا آورد و او را به خانۀ مادربزرگش (اورسلا) فرستاد. نوزاد همانند پدر و پدربزرگش خوزه آرکادیو نام گرفت، اگرچه اعضای خانواده “آرکادیو” صدایش می‌زدند. پس از آمدن آرکادیو و حضور ربکا، اورسلا تمام‌وقت مشغول پختن و فروختن آبنبات بود و پس‌انداز می‌کرد تا بتواند خانه‌ای بزرگ‌تر بسازد.

ربکا دختر بچۀ یتیم و بی‌سرپناهِ یکی از هم‌ولایتی‌های سابق بوئندیا بود که به همراه نامه‌ای به خانۀ آن‌ها معرفی شده بود تا در آنجا ماندگار شود. ربکا مبتلا به بیماری مسری طاعون بی‌خوابی بود و در مدتی کوتاه خانوادۀ بوئندیا و همگی ساکنان ماکوندو را آلوده کرد. بی‌خوابی و فراموشی از علایم ناگوار این بیماری بود که پس از مدتی منتهی به مرگ می‌شد.

ساکنان ماکوندو در فراموشی فرو رفته بودند که روزی ملکیادس درمان طاعون بی‌خوابی را با خود به ماکوندو آورد و سبب شد تا مردم دوباره حافظه‌شان را بازیابند. ملکیادس همواره پیش‌گویی می‌کرد و معتقد بود که نسل خانوادۀ بوئندیا منقرض خواهد شد ولی بوئندیا برخلاف او بر این باور بود که همواره یک‌نفر از افراد نسل بوئندیا زنده خواهد ماند.

پس از بازگشت سلامت ساکنان دهکده، اورسلا خانه را تخریب کرد و خانه‌ای بزرگ و باشکوه از نو بنا کرد. اما پس از اتمام ساخت‌وساز، نامه‌ای از طرف دون آپولینار مسکوته – کلانتر تازه وارد- به دست اورسلا رسیده بود که باید خانه را به رنگ آبی درآورند.

بوئندیا به دفتر کلانتر رفت و او را از شهر بیرون کرد، با این وجود فردای آن روز کلانتر به همراه خانواده و تعدادی سرباز به دهکده بازگشت. بوئندیا ناگزیر کلانتر را به احترام خانواده‌اش پذیرفت اما سربازانی را که با او آمده بودند از شهر بیرون کرد و خانه را به رنگ سفید درآورد.

اورسلا اشیای زینتی گران‌قیمت و شیکی سفارش داد و خانه را همچون قصر باشکوهی آراست و مهمانی تمام‌عیاری در خانۀ نوسازش برگزار کرد. پیانولایی از ایتالیا سفارش داده بود تا در شب برگزاری مهمانی، آمارانتا و ربکای زیبا با آهنگ‌های پیانولا برقصند.

شرکت ایتالیایی، جوان خوش‌پوش و مؤدبی به نام پیترو کرسپی را فرستاده بود تا پیانولا را تنظیم کند و به دختران اورسلا رقصیدن بیاموزد. در مدت کوتاهی ربکا و آمارانتا هر دو عاشق کرسپی شدند، کرسپی نیز دل به ربکا بسته بود. طولی نکشید که همگی از علاقۀ ربکا و کرسپی باخبر گشتند و آمارانتا هم با حسادت و نفرتی بی‌اندازه عهد کرد که نگذارد آن دو هیچگاه به آرزوی وصال برسند.

آئورلیانو پس از سال‌ها منزوی زیستن، اکنون عاشق و شیدای رمدیوس -دختر کلانتر- شده بود. شبی در سودای عشق رمدیوس، مست از باده و بی‌اختیار از خود در آغوش پیلار ترنرا (معشوقۀ سابق برادرش خوزه) به هوش آمد. چندی نگذشت که همچون برادرش از او صاحب پسری شد که خوزه آئولیانو نام گرفت. در همین دوران آئورلیانو به خواستگاری رمدیوس رفت و چندی پس از ازدواج‌شان، رمدیوس همراه دوقلویی که در شکم داشت مرد.

موانع متعددی را که آمارانتا بر سر راه ازدواج ربکا و کرسپی قرار می‌داد بارها ازدواج آن‌ها را تعلیق و به تأخیر انداخته بود. عشق آن دو سرد و سردتر می‌شد تا زمانی که خوزه به ماکوندو بازگشت. خوزه مردی هیولایی و تنومند شده بود که با هر تکان و جنبشی موجب زلزله می‌گشت و چون کوه آتش‌فشان نفس می‌کشید. ربکا که خود دختر عجیبی بود و گل‌وخاک می‌خورد به محض دیدن قامت خوزه عاشق او شد و باهم ازدواج کردند. اورسلا آن دو را خواهر و برادر می‌دانست و مخالف ازدواج‌شان بود به همین سبب هرگز آن‌ها را به خانۀ خود راه نداد .

پس از ازدواج ربکا، پیترو کرسپی شیفتۀ آمارانتا شد و آمارنتای بدجنس نیز محبت بی‌دریغ خود را بی‌امان در قلب کرسپی می‌ریخت. هنگامی که آمارانتا عشق و احساس بی‌اندازۀ او را نسبت به خود دید، وقعی به خواهش و التماس‌های کرسپی ننهاد و رهایش کرد و سبب خودکشی او شد.

بوئندیا در فضای آزمایشگاه دیوانه شد و تا پایان عمر او را به درخت بلوطی که میان باغچه بود بستند. پسرش آئورلیانو بعد از مرگ رمدیوس رفت‌وآمد خود را به خانۀ کلانتر حفظ کرده بود و در آنجا با مسائل سیاسی و احزاب مختلف آشنا می‌شد. آئورلیانو بر خلاف کلانتر آزادی‌خواه شد و محافظه‌کاران را متقلب می‌دانست.

سرانجام شبی آئورلیانو سر به شورش برآورد و نظامیانی را که کلانتر به ماکوندو آورده بود خلع سلاح کرد و به همراه دیگر آزادی‌خواهان برای آزادسازی سایر مناطق از ماکوندو عزیمت کرد. سرهنگ آئورلیانو هنگام خروج از شهر، آرکادیو(پسر خوزه) را به عنوان جانشین خود در ماکوندو گماشت و به مدت بیست سال جنگید.

آرکادیو فرمانداری دیکتاتور و خون‌ریز بود که با همدستی پدرش (خوزه) همۀ زمین‌های ماکوندو را غصب کردند و از مردم مالیات می‌ستاندند. مدتی نپایید که حکومت مرکزی با تمام تجهیزات به ماکوندو یورش آورد و بعد از بازپسگیری ماکوندو آرکادیو را در برابر جوخۀ مرگ تیرباران کردند. آرکادیو سه فرزند داشت، دوقلویی به نام‌های خوزه آرکادیو دوم و آئورلیانوی دوم و دختری به اسم رمدیوس که به رمدیوس‌خوشگله معروف بود.

سرهنگ آئورلیانو پس از سازماندهی حمله‌ها و قیام‌های متعددی، دستگیر و به اعدام محکوم شد. در روز اعدام، خوزه(برادر سرهنگ) او را از چنگ جوخۀ مرگ رهاند و خود توسط کسانی ناشناس کشته شد. پس از مرگ خوزه، ربکا تا لحظۀ موتش در انزوای خانه ماند.

بیست سال جنگ و شورش، سرهنگ آئورلیانو را نسبت به باور و عقایدی که به خاطر آن‌ها جنگیده بود بی‌باور کرده بود. او که زمانی می‌خواست برای مردم بجنگد اکنون برای ماجراجویی و خشونت و خون‌ریزی و سفاکی می‌جنگید. روزی به خود آمد و اسحله‌اش را زمین گذاشت، تفاهم‌نامۀ صلح را امضا کرد و برای همیشه از سیاست و جنگ دوری جست و تا روز مرگ در انزوای اتاق آزمایشگاه، خود را سرگرم خاطرات دوران کودکی کرد و در همانجا مرد.

از هجده پسر سرهنگ، عمر هیچکدام به سی‌وپنج سال نرسید. خوزه آئورلیانو (پسر پیلار و سرهنگ) در هنگام فرار از دست مأموران کشته شد و هفده پسر دیگرش که در میدان‌های جنگ به دنیا آمده بودند همگی توسط افرادی نقاب‌پوش در یک شبانه‌روز قتل‌وعام شدند.

خوزه آرکادیو دوم و آئورلیانو دوم، خلق‌وخوهای مشابه دوران گذشتۀ خود را فراموش کرده و اکنون در پیکر دو شخصیت کاملأ متفاوت درآمده بودند. آئورلیانوی دوم پس از ازدواج با فرناندا از او صاحب دو دختر و پسری گشته و فردی بی‌قیدوبند بود. با وجود زن و بچه، بیشتر اوقات خود را در خانۀ  پتراکوس -معشوقه‌اش- مهمانی می‌گرفت و به عیش و نوش و اسراف می‌پرداخت.

خوزه آرکادیو دوم پس از پرورش و فروش خروس‌جنگی در دورۀ جوانی، اکنون جزو رهبران اعتصابات کارگری شده بود. در روز گردهمایی چند هزار نفرۀ خانوادۀ کارگران در میدان شهر، مأموران حکومتی همه را به مسلسل بسته و اجساد آنان را به دریا ریخته بودند. خوزه آرکادیو دوم به طرز معجزه‌آسایی از آن کشتار جان سالم به در برده بود و از آنجایی که مأموران در تعقیبش بودند تا لحظۀ مرگ در اتاقی محبوس ماند و از خانه بیرون نیامد.

رمدیوس خوشگله(دختر آرکادیو) در مسابقۀ زنان زیبا، تاج شایسته‌ترین دختر شهر را بر سر نهاد و روزی به آسمان صعود کرد و هیچگاه به زمین بازنگشت. آمارنتا که دست رد به سینۀ دلباختگان دیگرش نهاده بود، پیر و فرتوت در کفنی که خود دوخته بود به خاک سپرده شد و پس از او اورسلا و ربکا نیز به ترتیب عمرشان به سر آمد.

رمدیوس دختر بزرگتر آئورلیانوی دوم -هم‌نام دختر آرکادیو و همسر سرهنگ- در خانه به ممه معروف شده بود. ممه عاشق پسری شده بود که در خفا و به دور از چشم فرناندا -مادر سخت‌گیر و مذهبی‌اش- با او رابطه داشت. هنگامی که فرناندا پی به این رابطه برد با طرح نقشه‌ای پسرک را به کشتن داد و ممه را برای همیشه به صومعه‌ای برد و بچه‌ای را که حاصل این رابطه بود در اتاقی در خانه محبوس کرد. اسم بچه را آئورلیانو گذاشتند.

آئورلیانوی دوم، پسرش “خوزه آرکادیو” و دختر کوچکش “آمارانتا اورسلا” را برای تحصیل به خارج فرستاده بود. هنگامی که آن‌ها به ماکوندو بازگشتند همۀ افراد خانوادۀ بوئندیا به غیر آئورلیانو-پسر ممه- مرده بودند. آئورلیانو نیز جوان بالغی گشته و در خانه به رمزگشایی از نوشته‌های ملکیادس مشغول بود.

مدتی از بازگشت خوزه آرکادیو به ماکوندو نگذشته بود که توسط عده‌ای از دوستانش به قتل رسید. مدتی بعد آئورلیانو عاشق خالۀ خود “آمارانتا اورسلا” شد و با عشق و علاقۀ فراوان باهم ازدواج کردند. آئورلیانو و آمارانتا اورسلا هم‌بازی‌های دوران کودکی هم بودند و از همان زمان سخت به هم دلبسته بودند.

آمارانتا اورسلا پس از به دنیا آوردن فرزندش به خاطر خون‌ریزی شدید مرد. تنها نوزادی که در آن خانواده با عشق به دنیا آمده بود همین نوزاد بود که با دم خوک به دنیا آمده بود. او را نیز آئورلیانو نامیدند.

پس از باران‌های چندساله و برچیده شدن شرکت‌ها و از حرکت‌ماندن قطار و متروکه شدن ماکوندو، در همان لحظه‌ای که طوفان ویرانگری به سمت خانه هجوم آورد آئورلیانو راز پیش‌گویی‌های یکصد سالۀ ملکیادس را دریافت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *