خلاصۀ رمان بربادرفته

مشخصات

مارگارت میچل: روزنامه‌نگار و نویسندۀ آمریکایی(1900_1949).

رمان بربادرفته: تک‌رمانی از میچل که ده سال طول کشید تا آن را نوشت.

موضوع رمان: ماجرایی عاشقانه که در سال‌های بحران و جنگ داخلی آمریکا اتفاق می‌افتد.

انتشار در آمریکا: 1936 میلادی   انتشار در ایران: 1380 انتشارت ناهید

مترجم: پرتو اشراق   جوایز: برندۀ جایزۀ پولیتزر در1937   تعداد صفحات: 1300صفحه

 

پیش از پرداختن به خلاصۀ رمان، اطلاعات مختصری راجع به جنگ داخلی آمریکا می‌تواند برای درک بهتر داستان مؤثر باشد؛

در آمریکا، نخبگان ایالات شمالی‌ خواهان تغییر یکسری قوانین ایالاتی بودند که ایالت‌های جنوبی‌ وضع این قوانین را برخلاف منافع خود می‌دیدند و با آن مخالفت می‌کردند. با روی کار آمدن اولین رئیس‌جمهور از حزب جمهوری‌خواه(آبراهام لینکلن) ایالات جنوبی(دموکرات‌ها) از ایالات متحده خارج شدند و جنگ آغاز شد.

جنگ داخلی آمریکا پس از انفصال 11 ایالت جنوبی از ایالات متحده در سال 1861 آغاز شد و تا 1865 ادامه یافت و سرانجام با پیروزی ایالات شمالی‌ خاتمه یافت. بیش از نیم میلیون کشته و میلیارد‌ها دلار، تلفات این جنگ چهارساله بود.

اگرچه شمالی‌ها  مخالف برده‌درای بودند اما دلیل شروع جنگ آزادی بردگان سیاه نبود، بلکه در میانۀ جنگ و به سبب ایجاد اهرم فشاری بر ضد جنوب، شمالی‌ها قوانینی بر علیه برده‌داری تصویب کردند که در نهایت به آزادی و حق‌ رأی سیاهان منجر شد.

خلاصۀ رمان

اسکارلت دخترِ مادری فرانسوی و پدری ایرلندی‌ست که هر دو از مهاجرینِ جنگ‌زده‌ای  بوده‌اند که در جنوب آمریکا پناهنده شده‌اند. پدرش صاحب خانه‌ای مجلل(تارا) و کشتزارهای وسیعی از پنبه است و تعداد زیادی بردۀ سیاه دارد. اسکارلت دختری خوشگل، جذاب، عاشق لباس‌های رنگارنگ و شاد، عاشق دلبری کردن از پسرها و رقصیدن با آن‌ها است. او عاشق و دلباختۀ اشلی (اشلی پسری اهل کتاب و موسیقی و تئاتر، و برخلاف اغلب مردم جنوب از خانواده‌ای فرهنگی است.) است.

اشلی نیز اسکارلت را دوست دارد اما از آنجایی که اسکارلت هیچگاه عشق خود را با او در میان نگذاشته، اشلی گمان می‌کند که شاید او کس دیگری را دوست دارد. پس از اعلام نامزدی اشلی با ملانی اسکارلت سخت اندوهگین می‌شود و تصمیم می‌گیرد که در مراسم نامزدی صریحأ به اشلی بگوید که دوستش دارد، اما اشلی به سبب حفظ حیثیت و آبروی خانوادگی و به هم نریختن مراسمِ نامزدیش قاطعانه درخواست اسکارلت را رد می‌کند.

اسکارلت در اقدامی تلافی‌جویانه و شتاب‌زده با چارلز(برادر ملانی و معشوقۀ خواهر اشلی) ازدواج می‌کند. یگانه انگیزۀ ازدواج اسکارلت با پسرِ ساده‌لوحی(چارلز) که ذره‌ای به او علاقه ندارد تنها برانگیختن حسادت اشلی، خواهر اشلی و پسرانی است که آن‌ها را شیفتۀ خود ساخته است.

جنگ آغاز می‌شود و چارلز در همان هفتۀ اول جنگ می‌میرد، اکنون اسکارلتِ شانزده‌ساله برخلاف میل باطنی و صرفأ به سبب رعایت آداب اجتماعی باید تا چندین سال سیاه بپوشد و در هیچ مراسمی حضور نیابد و با هیچ مرد غریبه‌ای همصحبت نشود و نرقصد. مدتی بعد پسری به دنیا می‌آورد که همانند چارلز هیچ علاقه‌ای به او ندارد و او را چون مزاحمی سر راه شادی زندگی خویش می‌پندارد.

رفته‌رفته حال اسکارلت رو به افسردگی می‌رود و برای رفع کسالتش از جورجیا راهی آتلانتا می‌شود. آتلانتا قلب تپندۀ ایالات جنوبی است، راه‌آهنی دارد که ایالت‌های جنوبی را به هم متصل می‌کند و به طور شبانه‌روزی سربازان و مسافران و تجهیزات را بین نقاط مختلف جابجا می‌کند و زخمی‌های جنگ را در قلب خود تیمار می‌کند. همهمه و هیاهوی آتلانتا همان چیزی است که می‌تواند حس سرخوشی اسکارلت را برانگیزاند.

اسکارلت تا پایان جنگ در خانۀ ملانی ماندگار می‌شود، ملانی دختری پاک‌طینت و ملایم و مهربان است که جز رفتارهای نیک و پسندیده اطرافیانش چیز دیگری در آن‌ها نمی‌بیند، او برخلاف اسکارلت مقبولیت بسیاری در میان زنان جامعه دارد و همچون الگویی برای دیگر زنان جامعه به او می‌نگرند. اگرچه اسکارلت به خاطر اشلی از ملانی متنفر است اما ملانی صمیمانه اسکارلت را دوست دارد و همواره از او و رت در مقابل تهمت‌ها و توهین‌هایی که مردم جنوب به این دو روا می‌دارند می‌ایستد و آن‌ها را خنثی می‌کند.

رت مردی ثروتمند و تحصیل‌کرده و آگاه است که در زمان جنگ قاچاق و احتکار می‌کند و محاصرۀ دریایی شمالی‌ها را درهم می‌شکند. اگرچه مردم جنوب از رت متنفرند اما او همواره در هنگام جنگ و پس از جنگ حامی و هواخواه آن‌ها است. رت عاشق اسکارلت است و او را به خاطر شجاعت و اخلاق ساختارشکنش دوست دارد.

در میانۀ جنگ اشلی چند روزی به خانه بازمی‌گردد، در این هنگام قلب اسکارلت دوباره به تب‌وتاب می‌افتد و حضور اشلی او را به هیجان می‌آورد. اشلی توجه و علاقه‌ای به اسکارلت نشان نمی‌دهد و در لحظۀ بازگشتش از اسکارلت قول می‌گیرد که در نبود او از ملانی مراقبت کند. مدتی بعد خبر بارداری ملانی چون پتکی بر دیوار امید اسکارلت فرومی‌آید.

آهسته‌آهسته جنگ به داخل مرزهای جنوب کشیده و سربازان جنوبی عقب رانده می‌شوند و در نهایت واپسین سنگر دفاعی جنوب یعنی آتلانتا نیز محاصره می‌شود. در روزهایی که آتلانتا به سرعت خالی از سکنه می‌شود، اسکارلت جان ملانی  و نوزادش را نجات می‌دهد و به کمک رت و به همراه ملانی به تارا می‌گریزند و سپس رت به ارتش جنوب ملحق می‌شود.

اسکارلت هنگام ورود به تارا متوجه فوت مادر و زوال عقل پدر و بیماری دو خواهر کوچکترش می‌شود. همچنین درمی‌یابد که غیر از چند بردۀ وفادار که در تارا مانده‌اند بقیۀ سیاهان همگی به همراه ارتش شمال فرار کرده‌اند و زمین‌های تارا به آتش کشیده شده‌اند و گرسنگی و قحطی و ناتوانی در تارا و روستاهای آن اطراف فوران کرده است.

اسکارلت همواره هنگامی که با مشکلی خارج از حد توان خود مواجه می‌شود سعی دارد که فکر کردن به آن را به آینده موکول کند و در آینده نیز به آینده‌ای دیگر و به همین شیوه تمام فلاکت‌ها و مصیبت‌ها را از فکر خود دور سازد. او بلافاصله به جستجوی غذا می‌پردازد و چون برده‌ای سیاه در کشتزار شروع به کار می‌کند و شبانه‌روزی و بی‌وقفه تقلا می‌کند تا این بار سنگین را به تنهایی به دوش بکشد.

گرسنگی، آن دختر جذاب و رنگی‌پوش را به دختری سخت و خشن و یاغی بدل می‌سازد و پوست و اندام ظریفش را خراشیده و زمخت می‌کند. او برخلاف دیگران فکرکردن به گذشته  و ماندن در گذشته را بیهوده می‌پندارد و می‌خواهد همه چیز را از نو بسازد. اسکارلت تا پس از پایان جنگ اوضاع تارا و ساکنان تارا را به وضعیتی مطلوب می‌رساند و همگی را از گرسنگی و ناتوانی می‌رهاند و اشلی نیز در پایان جنگ به تارا ملحق می‌شود.

مالیات کمرشکنِ تارا در دوران پس از جنگ، اسکارلت را وادار می‌کند که به آتلانتا برود تا از رت بخواهد که در ازای ازدواج با او مالیات تارا را بپردازد. اما در این زمان رت متهم شده و به زندان افتاده است و نمی‌تواند پولی به او بدهد، به این سبب اسکارلت برای نجات تارا ناچارأ دست به اقدام عجیبی می‌زند.

اسکارلت، فرانک(معشوقۀ خواهر اسکارلت) را فریب می‌دهد و به او می‌گوید که خواهرش دیگر او را دوست ندارد و خود مایل است تا با او ازدواج کند. اسکارلت با فرانک ازدواج می‌کند و از طریق دارایی‌های فرانک مالیات تارا را می‌پردازد و تارا و تارانشینان را نجات می‌دهد. اسکارلت علاقه‌ای به فرانک ندارد و ارزشی برای او قائل نیست و در این دوران به غیر از پول به چیز دیگری فکر نمی‌کند، او می‌خواهد پولدار شود تا بتواند امنیت آیندۀ خود و تارا را تضمین کند و شرایط مطلوبی را برای زندگی اشلی فراهم سازد.

اسکارلت در آتلانتا ماندگار می‌شود، در آنجا حساب‌کتاب فروشگاه فرانک را به دست می‌گیرد و با تلاش خستگی‌ناپذیر صاحب دو کارگاه الوارسازی می‌شود و پول‌وپله‌ای به هم می‌زند. اگرچه معامله کردن و پول درآوردن کار مردان است اما اسکارلت بر خلاف عرف جامعه اقدام می‌کند و رسم‌ورسومات اجتماع را نادیده می‌گیرد و این سبب می‌شود تا مردم هرچه بیشتر از او نفرت به دل بگیرند.

اسکارلت با شکم برآمده و علی‌رغم خواهش و التماس‌های فرانک و افراد خانواده در هنگام بارداری نیز دست از کار و معامله نمی‌کشد و حرف کسی برایش اهمتی ندارد، در ماه‌های پایانی بارداری اشلی و ملانی را به آتلانتا می‌آورد و ادارۀ کارگاه را به دست اشلی می‌سپارد.

حمایت بی‌قیدوشرط شمالی‌ها از سیاهان پس از جنگ، باعث می‌شود تا سیاهان فضای اجتماعی ناامنی برای زنان جنوبی بیافرینند و آستینِ تجاوز و مزاحمت خود را بالا بزنند. دست‌درازی‌های سیاهان باعث تشکیل گروه‌ کلان‌ها( گروهی از مردان جنوبی که سیاهان متجاوز را خودسر به دار می‌آویختند) می‌شود، اغلب مردان جنوبی من‌جمله رت و اشلی و فرانک نیز عضو این گروه می‌شوند.

در این فضای ناامن جامعه اسکارلت تنها زنی است که به تنهایی و علی‌رغم خلوتی و شلوغی در شهر و خیابان رفت‌وآمد می‌کند. این کله‌شقی اسکارلت کار دستش می‌دهد و بلاخره روزی مورد حملۀ سیاهی قرار می‌گیرد که خوشبختانه به واسطۀ یکی از برده‌های سیاهی که سابقأ در تارا خدمتکارشان بوده نجات پیدا می‌کند.

اشلی و فرانک و چندین تنِ دیگر از اعضای گروه کلان پس از این پیشامد به سراغ سیاهِ متجاوز می‌روند و او را به قتل می‌رسانند اما در این جریان فرانک نیز کشته می‌شود. پس از کشته شدن فرانک، از آنجایی که رت، اسکارلت را کامل می‌شناسد و می‌داند که زنده و مردۀ فرانک برایش اهمتی ندارد از اسکارلت خواستگاری می‌کند و اسکارلت نیز به خاطر ثروت رت می‌پذیرد که با او ازدواج کند اگرچه همواره در فکر اشلی است.

رت عاشق اسکارلت است و ثروت خود را در اختیار او می‌گذارد تا هر طور که دلش می‌خواهد از آن استفاده کند. اسکارلت برای به خاک مالیدن پوزۀ زنان جنوبی و شمالی بزرگترین و مجلل‌ترین خانۀ آتلانتا را می‌سازد و مدام مهمانی‌ می‌گیرد و پز می‌دهد.

پس از مدتی اسکارلت دختر رت را به دنیا می‌آورد، اما همانند دو پسر دیگرش علاقه‌ای به او ندارد. رت برخلاف مردم جامعه که وقع چندانی به نوزاد دختر نمی‌نهند، دخترش را بسیار دوست دارد و در چهرۀ او اسکارلت را می‌بیند و در جامعه چون ملکه‌ای او را می‌چرخاند و با او بازی می‌کند.

اسکارلت همواره دل در گرو اشلی دارد و به رت و دخترش بی‌اعتنا است، رت از این بابت ناراحت می‌شود و برای مدتی اسکارلت را تنها می‌گذراد. در این موقعیت اسکارلت فرصتی می‌یابد تا به دور از فشار جنگ و گرسنگی و پول و معامله، به رابطۀ خود و اشلی بنگرد و آن را واکاوی کند. اسکارلت نهایتأ درمی‌یابد آن کسی را که واقعأ دوست داشته رت بوده نه اشلی، او می‌فهد که تمام تصورات خود از مرد رؤیایی‌اش را چون لباسی به تن اشلی کرده و در واقع آنچه را که دوست می‌داشته این لباس بوده نه اشلی را، و این مرد رؤیایی کسی نیست جز رت، همان کسی که در طول تمام دوران جنگ امید او را سرپا نگه داشته و از او حمایت کرده است.

نظر نویسنده

اگر بخواهم چند رمان معرکه‌ را به دوستی پیشنهاد کنم قطعأ این رمان جزء یکی از این پیشنهادها خواهد بود. روزها و لحظات خوشی را با داستان این رمان سر کردم و بی‌اندازه لذت بردم.

نقطۀ قوت این رمان، شخصیت‌پردازی درخشان آن است، شخصیت‌هایی که رفتار و حرکات و خلقیات آن‌ها همواره در ذهن خواننده ماندگار خواهند بود. بیشتر از هر شخصیتی عاشق شخصیت رت بودم، در صحنه‌هایی که رت حضور داشت دوچندان از دیالوگ‌ها لذت می‌بردم و مشتاقانه‌تر خواندن را دنبال می‌کردم.

1 دیدگاه در “خلاصۀ رمان بربادرفته

  1. مثل همیشه روان
    و با وجود خلاصه بودنش اما حجم زیادی از اطلاعات را منتقل می کند
    مرسی از کار قشنگت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *