خاطرات یک مترجم

چگونه شد که کتاب «خاطرات یک مترجم» را خواندم؛

پیش از پرداختن به جزئیات و خلاصۀ خاطرات، مایلم به دوستان پیشنهاد کنم که کتاب «خاطرات یک مترجم» را بخوانند تا از خاطرات شیرین و دلنشین محمد قاضی و سرگذشتی که به شیواترین زبان روایت کرده محظوظ شوند.

یکی‌دوماه گذشته این کتاب را از برادرم و به پیشنهاد او گرفتم، در این مدت سرگرم مطالعات دیگری بودم و همزمان نیز رمان دن کیشوت را می‌خواندم، روز بعد از خواندن رمان دن کیشوت از صبح تا شب درگیر مهیا کردن خلاصه‌ای از رمان و انتشار آن در سایت و کانالم بودم که حسابی خسته‌ شدم.

آن شب جانی در تنم برای مطالعه نبود و چیزی هم نخوانده بودم، اما به زور هم که باشد بایست چند صفحه‌ای می‌خواندم. کنار ردیف کتاب‌هایم بی‌حال درازکشیده بودم و روی جلد کتاب‌ها را می‌خواندم که «خاطرات یک مترجم» چشمم را به خود گرفت.

از آنجایی که در گرماگرم خواندن رمان دن کیشوت بودم و به‌راستی چون از نثر سلیس و روان ترجمۀ دن کیشوت حظ و لذت کافی برده بودم، بدم نمی‌آمد قدری با مترجم دن کیشوت آشنا شوم، می‌دانستم که قاضی در خاطراتش اشاراتی به دن کیشوت کرده و راجع به آن نیز نوشته است که در این حال‌وهوای دن کیشوتی می‌تواند مفید و مؤثر باشد. ناگفته نماند که پارسال نیز ترجمۀ محمد قاضی از رمان «نان و شراب» نوشتۀ اینیاتسیو سیلونه (نویسندۀ ایتالیایی) را خوانده بودم که چه رمانی و چه ترجمه‌ای، واقعأ معرکه بود.

خاطرات یک مترجم را گشودم و مقدمه‌اش را خواندم، پس از خواندن صد صفحه‌ تازه به خودم آمدم، در همان سطور اول غرق شده بودم و جانی در بی‌جانیم دویده بود، کنجکاوانه می‌خواستم بدانم بعد چه خواهد شد و بعدتر چه خواهد شد. به قدری از خواندن این خاطرات حظ و کیف بردم که روز بعد سیصد صفحۀ مانده را تمامأ و یک‌نفس خواندم.

طی خواندن گاهی غرق در نثر زیبای روایت می‌شدم و گاهی یکسره در جریان قصه و ماجرا فرومی‌رفتم، از طرفی این خاطرات مرا یاد کتاب «روزها در راه» نوشتۀ شاهرخ مسکوب می‌انداخت، اگرچه آن روزانه‌نویسی است و این خاطره‌نویسی اما بی‌شباهت به هم نیستند و هردو از صداقت و صمیمیت و نثر روان بهره‌ برده‌اند.

سرگذشت و خاطرات 65 سال از زندگی محمد قاضی به روایت خود او، در پاییز سال 71 شمسی در کتابی تحت عنوان «خاطرات یک مترجم» چاپ و روانۀ بازار کتاب شد.

 

خلاصۀ خاطرات

محمد قاضی(نویسنده و مترجم) سال 1292 شمسی در مهاباد به دنیا می‌آید. قبل از به دنیا آمدنش دو برادر و خواهرش فوت می‌کنند و چند سال بعد صاحب خواهری می‌شود. در اوان خردسالی پدرش رخت از جهان برمی‌بندد و مادرش به عقد مردی درمی‌آید و دو فرزندش را در خانه‌ای روستایی پیش پدربزرگ تنها می‌گذارد.

در بحبوحۀ جنگ‌جهانی اول و اشغال مناطق شمال غربی ایران به دست ترکان عثمانی و سربازان روسی، قاضی پدربزرگش را از دست می‌دهد و باری دیگر بی‌سرپرست می‌شود. او خواهرش را تنها می‌گذارد و راهی شهر مهاباد می‌شود تا آنجا پیش عمویش برود و به تحصیل بپردازد.

در خانۀ عمویش علوم قرآنی را در کنار تحصیل در مدرسه فرامی‌گیرد، و در همان سال‌ها زبان فرانسوی را در حضور یکی از آشنایان می‌آموزد. او که پسربچه‌ای باهوش و زیرک است به خوبی می‌داند که با ماندنش در آن شهر کوچک راه به جایی نخواهد برد.

چندین مرتبه به عمویش در تهران نامه می‌نویسد که او را پیش خود ببرد تا بتواند در آنجا تحصیل کند و به قول خودش کاره‌ای شود، اما نامه‌هایش بی‌جواب می‌مانند تا نهایتأ با فراست و سماجت نامه‌ای دیگر و با لحنی تند می‌نویسد که این دفعه خواسته‌اش پذیرفته می‌شود و به تهران می‌رود.

در مدرسه به خاطر اعتقادات و باورهای مذهبی و لهجۀ کردیش مورد تمسخر همکلاسی‌ها و ظلم معلم‌ها واقع می‌شود، تعصب مذهبی او را وادار به خشونت می‌کند و به سمت جنگ و دعوا سوقش می‌دهد و باعث اخراجش از مدرسه می‌شود. با خواهش و تمنای عمویش دوباره در مدرسه پذیرفته می‌شود، اما این سری باید تمسخرها را نشنیده بگیرد و از خشونت امتناع ورزد چون در غیر این صورت هم از خانۀ عمویش و هم از مدرسه اخراج خواهد شد.

او پس از اتمام دوران راهنمایی، برخلاف علاقۀ خود به رشتۀ انسانی و تحت فشار عمویش، رشتۀ تجربی را انتخاب می‌کند. بی‌علاقگی و بی‌میلی به خواندن دروس تجربی سبب می‌شود تا دو سال از درس عقب بماند. در سال پایانی دبیرستان به واسطۀ نبوغش نقشه‌ای می‌ریزد که به کمک یکی از دوستانش عملی می‌شود و رشته‌اش را تغییر می‌دهد و دروس عقب‌افتاده را در یک سال پاس می‌کند.

به هنگام انتخاب‌ رشته برای دانشگاه باری دیگر با مقاومت عمویش مواجه می‌شود که مانع از رفتن به دنبال علاقه‌اش یعنی ادبیات می‌شود، ناگزیر دانشجوی حقوق می‌شود و به دانشگاه می‌رود و در دوران دانشجویی به سفارش عمویش در اداره‌ای کارمند می‌شود.

تا پایان سه سالِ دانشگاه در آن اداره مشغول به کار می‌ماند و یکی‌دو کتاب را نیز ترجمه می‌کند، و همۀ حقوقی را هم که می‌گیرد به عمویش می‌دهد تا سپرده کند و در وقت نیاز پس بدهد اما عمویش بعدها از پس دادن آن خودداری می‌کند.

پس از پایان دانشگاه راهی سربازی می‌شود، چند ماه اول خدمت را تحت فشار و اذیت سربازان قدیمی می‌گذراند تا اینکه زبان فرانسوی به دادش می‌رسد و در کارگزینی به بازگردانی نامه‌های فرانسوی گمارده می‌شود. در همین دوران عاشق دختری می‌شود و روزی می‌فهمد که این دختر قبلأ ازدواج کرده است و پس از آن برای مدتی افسرده می‌شود.

همزمان با فرونشستن گردوخاک جنگ‌جهانی دوم خدمتش به پایان می‌رسد، پس از جنگ و به هنگام وضعیت آشفته و نابسامان استخدامی ادارات، به سختی در ادارۀ بودجۀ وزارت دارایی استخدام می‌شود. در این سال‌ها مرتب از اداره‌ای به ادارۀ دیگری منتقل می‌شود، علت این نقل‌وانتقالات صداقت و مقاومتی است که در برابر سودجویان و فاسدان سیستم می‌کند و آنان نیز به بهانه‌های واهی، هر بار از مقام و منصب پایینش می‌کشند و چون کارمندی معمولی فاقد مزایا و حقوقی می‌شود که باید بگیرد.

بخش پررنگی از خاطرات قاضی شامل خدمتش در همین ادارات است، به هر اداره‌ای که می‌رود رویِ خوش و صداقت و درستکاری خود را نیز به همراه می‌برد و محیط پیرامونش را به آن می‌آراید و همین روحیۀ شادش همواره دوستان زیادی به گرد او جمع می‌کند.

در میانۀ این اداره به آن اداره شدن، دست از علاقه‌اش برنمی‌دارد و به ترجمه ادامه می‌دهد، با ترجمۀ سپید دندان(جک لندن) اسم‌ورسمی برای خود رقم می‌زند و برای ترجمۀ رمان دن کیشوت برندۀ جایزۀ بهترین ترجمۀ سال می‌شود. نهایتأ در طول دوران ترجمه‌اش چهل‌ تا پنجاه اثر ترجمه می‌کند.

چندین مرتبه به اروپا سفر می‌کند، بار اول برای درمان مریضی همسرش و ‌دو بار به قصد سیاحت و دفعۀ آخر نیز برای عمل سرطان حنجرۀ خود راهی آلمان می‌شود که پس از عملش، توانایی تکلم را از دست می‌دهد و فقط به واسطۀ دستگاه می‌تواند حرف بزند. او در این سفرها دو مرتبه با بزرگ علوی و یک مرتبه با جمال‌زاده نیز دیدار می‌کند.

در سرتاسر سرگذشت و خاطرات قاضی پس‌زمینه‌ای تلخ نقش بسته است، ولی او روی این پس‌زمینۀ تلخ را با  فضایی شاد و فرح‌بخش تزئیین می‌کند و با شوخ‌طبعی و خوش‌سخنی خواننده را می‌خنداند. خود من نیز گاهی در میانۀ خواندن خاطره‌ای قاه‌قاه زیر خنده می‌زدم و بسی لذت می‌بردم. خلقیات نیک و پسندیدۀ چنین مرد صاف‌وصادق و درست‌کرداری هیچگاه آلوده به فساد اداری نشد و دست از زندگی شاد و شرافتمندانۀ خویش برنداشت.

 

برشی از خاطرات قاضی در میانۀ جنگ‌جهانی دوم:

…علاقۀ ما سه نفر به بازی تخته‌نرد به درجه‌ای شدید بود که در شب‌های حملۀ هوایی متفقین به ایران نیز که معمولأ شهر را خاموش می‌کردند و هر کس به سوراخی می‌خزید و دستور اکید بود که هیچ‌کس چراغی در خانه‌اش روشن نکند، من و شاهی به سبب گرمی هوا در حیاط می‌نشستیم و حبابی از مقوا حایل چراغ بادی می‌کردیم، به طوری که نور آن از بالا معلوم نباشد آن‌وقت دونفری می‌نشستیم و بی‌ترس و تشویشی از بمباران تا پاسی از شب گذشته به بازی نرد می‌پرداختیم.

2 دیدگاه در “خاطرات یک مترجم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *