رمان دن کیشوت اثر سروانتس

مشخصات رمان 

میگل سروانتس نویسندۀ رمانِ بزرگ دن کیشوت، شاعر، نمایشنامه‌نویس و رمان‌نویسی اسپانیایی است که، رمان دن کیشوت را در هزاروپانصد صفحه و در دو جلد می‌نگارد. سروانتس جلد اول رمان را در سال 1605 میلادی و جلد دوم را در سال 1615 منتشر می‌کند و یک سال پس از انتشار جلد دوم در 1616 چشم از جهان فرومی‌بندد.

جالب‌توجه آن است که سروانتس جلد اول رمان را در زندان می‌نویسد. این رمان پس از چاپ جلد نخست با استقبال بی‌اندازه‌ گرمی از سوی مردم اسپانیا و پرتقال روبه‌رو می‌شود. متأسفانه مردی فرصت‌طلب به نام آوه‌لاندا از این استقبال پرشور سوءاستفاده می‌کند و جلد دومی بر جلد اول می‌نویسد و دن کیشوت جعلی را روانۀ بازار می‌کند که خوشبختانه از آن استقبال نمی‌شود.

سروانتس در حین نوشتن جلد دوم است که دن کیشوت جعلی چاپ می‌شود، برای همین شتاب می‌کند تا جلد دوم را هرچه زودتر کامل کند. همچنین در جلد دوم کتاب و در هنگام روایت داستان، خودِ سروانتس رو به نویسندۀ جعلی این چنین می‌گوید:

«آری، آری، دن کیشوت تنها به خاطر من به جهان آمد و من تنها به خاطر او آفریده شدم. او توانست هنرنمایی‌ کند و من توانستم بنویسم و به کوری چشم مؤلف دروغین تورده زیلاسی( آوه‌لاندا) که جرأت خواهد کرد که با قلمی از پر نتراشیده و نخراشیدۀ شترمرغ داستان هنرنمایی‌های پهلوان ارجمند مرا بنویسد… به حقیقت که این بار سنگین متناسب با شانۀ ناتوان آن مرد نیست و پروراندن این موضوع بزرگ از طاقت مغز افسرده و منجمد او بیرون است و اگر تو بر سبیل اتفاق به دیدار او توفیق یافتی پندش بده و نصیحتش کن تا استخوان‌های فرسوده و پوسیدۀ دن کیشوت را در قبر آسوده و راحت بگذارد…… و به قلعۀ کاستیلش نکشاند.»

البته سروانتس این طعنه‌ها را از زبان حامدبن‌انجلی خطاب به آوه‌لاندا می‌گوید. انجلی در رمان دن کیشوت شخصیتی است که سرگذشت دن کیشوت را تاریخ‌نگاری کرده است. منظور سروانتس از قلعۀ کاستیل جایی است که نویسندۀ جعلی دن کیشوت را به آنجا می‌برد.

رمان دن کیشوت توسط محمد قاضی (نویسنده و مترجم)، از زبان فرانسه به فارسی برگردانده شده است. محمد قاضی به‌راستی ترجمه‌ای روان و شیوا با نثری درخشان و زبانی شیرین از این اثر داشته و قابل ستایش است.

رمان دن کیشوت جَد و سرآغاز رمان‌هایی است که امروزه نوشته می‌شوند. نویسندگان بزرگی این رمان را ستوده و تعریف و تمجیدهای فروانی به این رمان اظهار نموده‌اند، و به راستی شاهکاری است که در چهار قرن پیش به قلم سروانتس آفریده شد.

این داستان به سبب طرح و پیرنگ ساده و نوع رفتار ماجراجویانه و لاقیدانۀ شخصیت اصلی که خاصۀ نوعی از انواع ادبی به نام رندنامه است، می‌تواند علاوه بر رمان در گروه شبه‌رندنامه(پیکارِسک) نیز طبقه‌بندی گردد.

 

 

خلاصه‌ای از داستان؛

دن کیشوت پیرمرد و نجیب‌زاده‌ای لاغر و مردنی و دهاتی است. او عمری را در خانه به پای خواندن و مطالعۀ کتب و آثار پهلوانی گذاشته، و اکنون کله‌اش از بادِ آیین پهلوانان قدیم پر و در آرزوی زنده کردن و نمایاندن رسوم پهلوانی سر به بیابان و صحرا می‌زند، تا به عنوان پهلوانی سرگردان و آزاده عدالت برقرار سازد و دستِ مظلومان بگیرد و نیازِ نیازمندان برآورد و در این مسیر به مقام امپراتوری برسد. اما بدبختانه قرن‌ها قبل آیین و رسوم پهلوانی از میان برچیده شده و منسوخ گشته است.

دن کیشوت تن به لباس رزم و زره می‌پوشاند و سپر به دست و سوار بر اسبِ چلاقی راهی بیابان می‌شود. او مایل است تا به وسیلۀ فردی صاحب مقام و به شکلی رسمی لقب پهلوان به او بدهند، سرانجام به جای شخصی والا مقام به دست صاحب کاروانسرایی رسمأ به لقب پهلوان سرگردان نایل می‌گردد.

دن کیشوت همه چیز را تخیلی و پهلوانی می‌بیند و در خیال و وهم خود زندگی می‌کند، از این جهت کاروانسرا را قلعه، گله‌ای گوسفند را سپاه دشمن و آسیاب بادی را دیو می‌پندارد و به همین ترتیب هر جا و مکان و زمان و واقعه‌ای را به رسم‌ورسوم پهلوانی نام می‌نهد، و آن‌گونه که پهلوانان با دیوان و اهریمنان مواجه شده‌اند با آن‌ها روبه‌رو می‌شود.

قاعده بر این است که پهلوانان سرگردان مهتری نیز به همراه خود داشته باشند. سانکوپانزا مرد کوتاه‌قد و خپله‌ و تن‌پرور و ساده‌دل و احمقی است که مهتریِ دن کیشوت را می‌پذیرد، و به طمع رسیدن به حاکمیت جزیره‌ای همراه ارباب متوهمش سر به دشت و بیابان می‌گذارد تا بلکه در این راه مالک جزیره‌ای شود.

سانکو و دن کیشوت در رکاب هم با ماجراهای بسیاری روبه‌رو می‌شوند که هر دفعه با چوب و چماق و مشت و لگد و زخم و کوفتگی و شکست، ماجرا ختم ‌به‌خیر می‌شود تا به سراغ ماجرای فلاکت‌بار دیگری بروند و در جایی دیگر نیز مغلوب شوند.

 سانکو مدتی پس از همراهی اربابش، پی به دیوانگی‌های ارباب خویش می‌برد و اطمینان حاصل می‌کند که اربابش دیوانه است، سانکو گاهی تاب‌وتحمل دیوانگی‌های دن کیشوت را ندارد و اربابش را دیوانه می‌خواند و رسوایش می‌کند و گاهی به شوق و طمع دست‌یابی به جزیره لب‌ فرومی‌بندد و ساکت می‌شود، و یا زبان به مدح و ثنای اربابش می‌گشاید.

دن کیشوت به سبب مطالعۀ کتب فراوان، همچون سخنرانی متبحر سخن می‌گوید و چون دانشمندی عاقل می‌اندیشد و تفکر می‌کند، اما هنگام پیش آمدن بحث پهلوانی ایضأ دیوانه می‌شود و از توهم و خیال‌پردازیش پیروی می‌کند، لذا مردمی که با او همدم و دمخور می‌شوند نمی‌دانند که وی را عاقل بدانند یا دیوانه خطاب کنند؟ و جالب آنجاست که سانکو با وجود آگاهی از دیوانگی ارباب طعمۀ حماقت و ساده‌دلی و طمع خود گشته و در جوار ارباب سفر می‌کند و با خیال خوشِ رسیدن به حکومت تن به کتک و کوفتگی و تشنگی و گرسنگی و آوارگی درمی‌دهد.

در جلد دوم رمان، دیگر همۀ مردم دن کیشوت دیوانه و مهتر خوش‌سخن و بذله‌گویش را شناخته و با دیوانگی‌های ارباب آشنایند و آوازۀ جنون دن کیشوت و مهتر احمقش سرتاسر ایالات‌ پیچیده و دهن‌به‌دهن چرخیده است، از این‌رو هر طایفه و گروهی به نوع و شیوۀ خود برای مهتر و اربابش برنامه و نقشه می‌ریزند و برای‌شان مراسم می‌گیرند و مایۀ خنده و فراغت خود را به واسطۀ دیوانگی‌ها و حماقت‌های آن دو فراهم می‌کنند.

از طرف دیگر عده‌ای از کسان و نزدیکان دن کیشوت نگران سلامت و جان او هستند و در تلاش برای بازگرداندنش به خانه، چه نقشه‌ها که می‌کشند و به نتیجه نمی‌رسند، بلاخره یکی از آشنایان خود را در لباس پهلوانی نامی جا می‌زند و به مبارزه با دن کیشوت می‌پردازد. اما پیش از آغازه مبارزه قول‌وقراری با پهلوان می‌بندد‌ که اگر بازنده شود باید یک سال سلاح و زره از خود واگرداند و در خانه بماند. پهلوان در مبارزه به سهولت و با ضربه‌ای شکست می‌خورد و چون سخت به عهد و آیین پهلوانی مقید است ناچار باید به عهدش وفا کند.

دن کیشوت پس از این شکستِ جانکاه، مغموم و درمانده درخود فرومی‌رود و به ناچار به همراه مهترش به آبادی خود باز می‌گردد. چندی پس از ماندن در خانه سخت بیمار می‌شود. دن کیشوت در اوج بیماری عقلش را بازمی‌یابد و نهایتأ از بند دیوانگی و جنون خلاصی می‌یابد و وصیتش را در سلامت عقلی می‌کند و می‌میرد.

 

نظری کلی دربارۀ کتاب

از خواندن رمان دن کیشوت لذت فروان بردم و به همان اندازه چیزها و نکته‌ها آموختم. نوشتن این چنین رمان شاهکاری در چهار قرن پیش به‌ راستی مستحق این همه تعریف و تمجیدی است که از آن شده است.

اما از منظر و دیدگاه من اگر این رمان در ششصدهفتصد صفحه خلاصه می‌شد بسیار خواندنی‌تر و روان‌تر و جذاب‌تر از این می‌بود که در هزاروپانصد صفحه به رشتۀ تحریر درآید. گاهی در این رمان گفت‌وگوهای اضافی و خارج از مسیر داستانی بیش از حد بیان شده، که نتیجتأ هم حوصله و طاقت خواننده را به کلی زایل می‌کند و هم خواننده را از مسیر اصلی داستانی خارج و به  بیراهه می‌کشاند.

در بخش‌هایی از رمان، مثلأ زمانی که خلیفه با کشیش دربارۀ کتب ‌پهلوانی اظهارنظر می‌کنند و به گپ‌وگفت می‌پردازند به قدری بحث تخصصی می‌شود و از داستان بیرون می‌زند، انگار زائده‌ای باشد که به داستان چسبیده و رمان را از ریخت و شکل انداخته باشد.

در بخش‌هایی از جلد دوم نیز، خود سروانتس به نقدهایی که بر کتاب داشته‌اند اشاراتی می‌کند، مشخص است که در آن زمان هم عدۀ زیادی از مردم که رمان را خوانده‌اند از زیاده‌گویی در بخش‌هایی به تنگ آمده‌ و احساس کرده‌اند که در برخی قسمت‌ها نویسنده زیاده‌روی کرده است.

شخصأ جلد دوم رمان را بیشتر می‌پسندم و فکر می‌کنم که از هر لحاظ پخته‌تر و جذاب‌تر و رسیده‌تر از جلد اول آن باشد، به‌هرحال نقدهایی که بر این اثر وارد می‌شود در مقابل عظمت و بزرگی اثر چون کاهی به کوهی می‌ماند و چیزی از ارزش آن نخواهد کاست.

4 دیدگاه در “رمان دن کیشوت اثر سروانتس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *