نقد و بررسی کتاب محکوم به اعدام نوشتۀ علی محمد افغانی

محکوم به اعدام/ نقد و بررسی/علی محمد افغانی

 

کتاب محکوم به اعدام مجموعه‌ای از پنج داستان کوتاه( محکوم به اعدام، زنده‌بگور، بالا بلنده، یک گردش تفریحی، فصل خوب سال) است که البته اگر بتوان آن‌ها را داستان نامید به سبک رئال و فرم خطی نوشته شده‌اند.

در این کتاب با عده‌ای شخصیتِ بی‌اراده، منفعل، بی‌زبان و دست‌وپابسته سروکار داریم که نویسنده ابتکارعمل را از آن‌ها ستانده. همگی این شخصیت‌هایِ بی‌زبان، لحن و صدایی مشابه دارند، به عبارتی ساده‌تر در این قصه‌ها نوع کلام بچه‌ با بزرگسال یا کارگر با مهندس تفاوتی باهم ندارند. نتیجتأ گفتار و رفتار شخصیت‌ها در دو جهت و برخلاف هم اتفاق می‌افتند و به معنای واقعی کلمه این شخصیت‌ها فاقد شخصیت هستند.

نویسنده یکی از مهم‌ترین اصل‌واساس ساختمانِ داستان(شخصت‌پردازی) را نادیده گرفته و قصه را دچار نقص فنیِ بزرگی کرده است. به همین دلیل خواننده نمی‌تواند با شخصیت‌ها مأنوس و همراه گردد و از داستان لذت ببرد.

‌در داستان محکوم به اعدام شخصیت شرخر و پرخاشگری به اسم زکی به خاطر دعوا و دزدی به زندان افتاده است، او خانواده‌ای بدهکار و قطعۀ زمین بزرگی دارد. یکی از هم‌بندی‌های قاتلش به اعدام محکوم می‌شود. ساعت سه نیمه‌شب در دفتر رئیس زندان، دادستان به همراه آخوند و دکتری در کنار اعدامی منتظر زکی هستند تا بیاید و به اعدامی آرامش بدهد. زکی که رابطۀ آنچنانی با هم‌بندی خود نداشته و حوصلۀ دیدن او را ندارد اما نهایتأ رضایت می‌دهد که او را ببیند. ناگهان مثل فیلم‌های هندی بدون هیچ پیش‌زمینه‌ای زکی متحول می‌شود و قطعه زمینش را برای نجات جان اعدامی ‌می‌فروشد. روز بعد پس از برگشتن از بنگاه زکی بقیۀ پول فروش زمین را صرف خرید شیرنی برای هم‌بندی‌هایش می‌کند.

در این داستان زکی نه مشتی به صورت کسی می‌کوبد، نه فوشی نه جنجالی و نه هیچ عمل شرورانۀ دیگری دارد و در حقیقت حرف‌هایی که نویسنده در دهان شخصیت گذاشته و او را آدم خشنی معرفی کرده هیچ ربطی به او و رفتارش ندارد. از طرفی دیگر در کجای دنیای واقعی چهار شخصیت مهم به خاطر یک زندانی اعدامی ساعت سه نصف شب به زندان می‌آیند و منتظر زندانی دیگری می‌شوند. یا چگونه است که زکی به فکر خانوادۀ خود نیست و پولش را به زندانیی تقدیم می‌کند که حتی حوصلۀ دیدن او را ندارد. اصلأ چطور است که زکی با وجود داشتن یک قطعه زمین گرانقیمت دزدی کرده است. در واقع خواننده شاهد سلسله‌ای از ماجراهایی است که هیچ رابطۀ منطقی و علل‌ومعلولی باهم ندارند.

حالا داستان دوم؛ کارمند رده‌بالای پخمه‌ای به دفتر رئیس اداره احضار می‌شود. رئیس اداره پیشنهاد مسئولیت بزرگی در ادارۀ شهرداری به او می‌دهد. سپس رئیس به شهردار زنگ می‌زند و تلفن را روی آیفون می‌گذارد و سرگرم یک گفتگوی مفصل و بی‌ربط با کارمند و جریان اصلی قصه می‌شوند، و در پایان این مکالمۀ پرت و دور از داستان به  شهردار اعلام می‌کند که فرد موردنظر را یافته است. این کارمند مسئول تکمیل پروژۀ یک گورستان بوده که فردا شهردار برای افتتاح آن به گورستان می‌رود. شهردار به رئیس می‌گوید که فردا بعد از افتتاح پروژۀ گورستان می‌خواهد که همراه کارمند با هلی‌کوپتر بر فراز شهر گشتی بزنند. در گورستان کارمند منتظر رسیدن جنازه‌ای است تا دفن کنند و شهردار اولین بیل را به خاک قبر بزند و گورستان افتتاح شود. اما مرگی در آن روز اعلام نمی‌شود. ناچارأ برای حفظ ظاهر در حضور شهردار، یک تکه چوب را لای پارچه‌ای سفید می‌پوشند و به‌جای مرده جا می‌زنند. هنگام گذاشتن میت در قبر ناگهان مردی در کفن زنده می‌شود و شهردار سکته می‌کند.

در سراسر داستان شخصیت اصلی در حاشیه و بی‌نقش است. از طرفی دیگر چرا بایست فرد پخمه‌ای برای مسؤلیت بزرگی انتخاب شود. یا چرا و چطور لای کفن به‌جای تکه‌چوب آدم زنده قرار دادند. چرا اصلأ این همه ماجرا از پروژۀ مسئولیت در شهرداری نقل شد که نامربوط به ماجرای گورستان بود.

در داستان سوم دو طرفِ معامله و قراردادی بزرگ، برای گشودن حساب و انتقال پول به بانک می‌روند. آخرین ساعت کاری بانک قبل از ایام تعطیلات است و فرصت زیادی برای انتقال پول ندارند. برای انجام کار در بانک باید ساعتی را منتظر بمانند، در این زمان به کافه‌ای می‌روند. در کافه یکی از طرفین شروع به روایت سرگذشت و اتفاقی شخصی می‌کند و داستان همان‌جا تمام می‌شود.

خواننده منتظر است که اتفاقی بیفتد و کار بانک انجام بشود یا نشود اما داستان در بیراهه روایت می‌شود و ماجرا در مسیر دیگری می‌افتد. در واقع خواننده سرکار گذاشته می‌شود و اصلأ معلوم نیست قصۀ معامله و بانک این وسط چه نقشی در داستان بازی می‌کنند.

هدف از داستان کوتاه، موجزنویسی و پیش‌بری و روایت داستان در حین عمل و گفتار شخصیت‌ها است. اما نویسندۀ این مجموعه‌داستان نهایت گزافه‌گویی و یاوه‌بافی را به کار بسته که سبب عدم انگیزۀ خواننده برای ادامۀ خواندن می‌شود. اطلاعات بیهوده و بی‌ربط فراوانی در قصه زورچپان شده که داستان را چندبرابر مضحک و مسخره‌تر کرده است.

دو داستان دیگر مجموعۀ محکوم به اعدام نیز به همین شیوۀ تهوع‌آور روایت می‌شوند. توصیه می‌کنم با خواندن این کتاب وقت خود را بیهوده تلف نکنید و زمان و انرژی خود را برای خواندن اثر بهتری بگذارید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *