دسته‌ها
ادبیات معرفی و بررسی کتاب

مسافرنامۀ مسکوب

نگرانم. البته نه چندان. چون نگرانی من چُرت می‌زند. ته دلم، یک جایی چنبر زده و خوابیده. نباید بیدارش کنم. با فکر بیدار می‌شود، تا فکرش را بکنی دهنش را باز می‌‌کند. مایع غلیظی است که بالا می‌آید و آدم را فرو می‌برد. مثل موشی، خزنده‌ای، مثل هزارپایی که در گوشۀ انباری یا پستویی، کنار فرش، توی سوراخی خزیده باشد و به کمترین تکانی یا نگاهی بیدار شود و راه بیفتد. نگاهش نکن تا تورا نبیند. نمی‌دانم چیست. شاید این خاک لغزان است، طاس لغزنده است. آدم باید تلاش مورچه‌واری بکند _ با همان سماجت _ که نلغزد. موچه‌خوار ناپیدائی با دهان باز از فرط انتظار آن زیر خمیازه می‌کشد. غفلت کنی رفته‌ای. شکار آدم را در فیلم‌های آمریکایی دیده‌اید، یک جماعت خشمگین، سوار و پیاده، با تفنگ و تیر و تبر، چوب‌دستی و دشنه و پنجه‌بکس با سگ و ردیاب چراغ، شب و روز در دشت و کوه و کمر، دنبال شکار. و شکار چنان سراسیمه فرار می‌کند که پیش از رسیدن شکارچی‌ها نفسش بریده، از پرتگاه به ته دره افتاده یا در سیلاب رودخانه غرق شده و یا از وحشت جان‌ به جان‌آفرین تسلیم کرده وشکارچی‌های دمق، از لذت زنده‌کشی محروم می‌شوند. بعضی وقت‌ها انگار نامریی. سایه به سایه دنبال آدم می‌آیند. منتظرند تا از نفس بیفتی و آن‌وقت بشاشند به هیکلت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *